درباره حشمت سنجری

. . .

سوئیت سنجری

از خانهی حسینخان تا ارکستر سمفونیک تهران

همچون بسیاری دیگر از بزرگان، توصیفِ او در یک یا چند جمله نمیگنجد، اما اگر اجبارِ سرنوشت، مجالی جز توصیفی کوتاه از او پیشرویمان نگذارد، «عاشق بیریای موسیقی» جانِ کلام میتواند بود. چنان عاشق، که سمفونی چایکوفسکی کتاب مقدساش باشد؛ نواختناش مُمدِ حیات و شنیدنش مفرح ذات. در میان چهرههای برجستهی تاریخ موسیقی ایران، اگر قافلهای از دلدادگان صف کشیده باشند؛ آنان که زندگیشان نه با دَم و بازدم، که با نُتنویسی و نُتخوانی، با شنیدن و نواختن میگذرد، حشمت سنجری بلاشک در زمرهی پیشاهنگان است. رهبر ارکستر سمفونیک، آهنگساز و ملودیپرداز، و البته معلمِ موسیقی عناوینی گرانسنگاند که او همه را به حد کمال در وجود خود جمع کرده بود، اما اینهمه هم نمیتوانست روح سیال و رهای او را به بند عناوین و القاب بکشد. او که تا عمقِ جان ایرانی بود و در عینحال، آنجا که سخن از موسیقی به میان میآمد، جهانیتر از هر موسیقیدانی میاندیشید. در توضیح تنشهایی که گهگاه میان او و شاگردان و یا منتقدان موسیقی درمیگرفت و با پشیمانی و دلجوییهایش ختم به خیر میشد، همیشه میگفت: «هیچوقت این امتیاز را نداشتهام که اعصاب محکمی داشته باشم»، اما همین روحیهی زودرنج و حساس او، تنها زمانی به غلیان خشم و تندی میانجامید که پای «موسیقی» در میان بود.

حشمت سنجری، از مرزهای اعتقادیاش در جغرافیای موسیقی، عاشقانه پاسداری میکرد و این عشق، گاه به صفآرایی با مخالفان آنچه «موسیقی خوب» میدانست، منجر میشد؛ صادقتر از آن بود که خشم خویش را از چوب حراج بر آرمانهایش پنهان کند. میخروشید تا مبادا بدخواهان به گوهر نابِ آن عشق خدشهای اندازند. همین بیمحابایی و دلسپردگی بود که «سیاست» را نیز تاب مقاومت در برابر آن نبود و اینچنین، در هر دوسوی انقلاب، نیاز به حضور عاشقی چون او جایگاه خدشهناپذیرش را در ارکستر سمفونیک تهران تثبیت کرد. حشمت سنجری محافظِ معبد و مجاورِ امین موسیقی کلاسیک، در عین تعصب و اصولگرایی، دستگیرِ عاشقان جوانش نیز بود؛ شاهد آنکه در هموار کردن راه وصول دلدادگان به معشوق از هیچ کوششی فروگذار نمیکرد. سرگذشت او، قصهی دلدادهای نبود که تنها در افسون گل سرخ شناور باشد، او جستوجویی مکاشفهآمیز برای آموختنِ راز گل سرخ را آغاز کرد. خود به مقصود رسید و سرسلسلهی رهروانی شد که عشقِ بیریا و بیچشمداشت به موسیقی را سینه به سینه حفظ خواهند کرد.

فصل اول: کودکانهها با کلنل

حشمت سنجری اسفندماه ۱۲۹۴ در خانوادهای فرهنگی از اهالی تهران به دنیا آمد. پدرش حسین سنجری از تارنوازان حرفهای زمان و از شاگردان و همدورههای درویشخان بود. حسینخان از جوانی به همراه کلنل علینقی وزیری، روحالله خالقی و حسین تهرانی در مجامع فرهنگی تهران، موسیقی را به صورت گروهی مینواختند. او که ضمن نوازندگی، با افسران موزیک ارتش به رهبری مسیو لومر فرانسوی دائم در تماس بود و موسیقی علمی را میآموخت، در آموزش تار نیز دستی داشت و کلاسهایی را برای پسران و معدود دختران جوانی که رخصت ورود به این عرصه را داشتند، برگزار میکرد. حسینخان بعدها با یکی از شاگردان همین کلاس ازدواج کرد؛ دختری مسیحی (به نام ایران) که در فضای سنتی آن دوران که دختران کمتر مجال حضور در عرصههای فرهنگی و اجتماعی را داشتند، اجازه داشت تار بزند و در کلاسهای آموزش موسیقی شرکت کند. حاصل ازدواج این دو هنرمند، سه فرزند بود؛ فرزند بزرگ خانواده، حشمت، و پس از او اعظم و هوشنگ خواهر و برادر کوچکترش بودند.

حشمت تحصیلات خود را در سال ۱۳۰۳ در مدرسهی تربیت تهران آغاز کرد. او که از همان کودکی، زیر نظر پدر با موسیقی ایرانی آشنا شده بود در شمایل کودکانهاش بیش از آنکه نوازنده باشد «خواننده» بود. کلنل علینقی وزیری در آن سالها تعدادی آهنگ کودکانه از قبیل آفتاب، گنجشگ، مادر، کودک یتیم و ماه روی شعرهایی از حسین گلگلاب ساخته بود تا موسیقی مخصوصی برای کودکان به وجود آورد. ترانههایی که حشمت سنجری هشت ساله میخواند. سنجری تعریف میکرد که «من آن سالها در هر کنسرت یکی از قطعات مجموعه آواز اطفال را که کلنل روی صدای من ساخته بود اجرا میکردم. کلنل مرا از زمین بلند میکرد، روی چارپایه میگذاشت تا جمعیت مرا ببیند و شروع میکردم به خواندن».

حشمت پس از طی دورهی ابتدایی، در سال 1309 برای گذران دورهی متوسطه وارد دبیرستان دارالفنون شد. در همین سالها بود که دومین طبعآزمایی هنری خود را در عرصهای جز موسیقی تجربه کرد. در آن سالها موسسهای موسوم به «پرورشگاه آرتیستی سینما» به مدیریت اوانس اوگانیانس در تهران تأسیس شده بود. مدرسهای سینمایی که قرار بود برای تقویت منابع انسانی در سینمای نسبتاً نوپای آن سالها بازیگر تربیت کند، اما به خاطر فقر امکانات بعد از دو دوره تعطیل شد. در دورهی دوم که حشمت سنجری نیز از هنرجویان آن بود، به سبب همین شرایط، اوگانیانس از امکانات علمی و عملی برخی شاگردانش نیز در ادارهی مدرسه بهره میبرد، چنانکه رشید حائری و خود سنجری به رغم سن کمی که داشتند به عنوان معلم موسیقی هم، هنرجویان را تعلیم میدادند.

حشمت سنجری در سال ۱۳۱۰ از دورهی دوم این مؤسسه فارغالتحصیل شد، اما دیگر هرگز در این عرصه فعالیتی را به کارنامهاش نیافزود. با این حال وقتی در سال ۱۳۱۵ دیپلم ادبی دارالفنون را دریافت کرد، فارغ از تحصیلات عمومی، راه پدر را در پیش گرفت. حشمت سنجری در این سالها نوازندگی تار را زیر نظر پدر شروع کرد، اما دیری نگذشت که به سمت ویلن کشیده شد. او در این سالها همزمان با آغاز خدمت نظام، نخستین درسهای ویلن ایرانی را در محضر ابوالحسن صبا مشق کرد و چنان مستعد بود که مشهور شد «پنجهاش پنجهی صباست». حشمت سنجری این سالها بهرغم سن کمی که داشت آموزش موسیقی به هنرجویان تازهکار را نیز تجربه کرد و گهگاهی تعلیم شاگردان پدر را عهدهدار میشد. این دورانی بود که جهان موسیقایی سنجری آرامآرام از مرزهای موسیقی ایرانی فراتر میرفت؛ شاید چون منبع الهام دیگری نیز در خانواده داشت؛ داییهایش. حشمت سنجری در نوجوانی از هر فرصتی برای رفتن به خانهی داییها استفاده میکرد. در خانههای ایشان صفحههای گرامافون ۷۸ دوری بود که او را با وجه دیگری از موسیقی جهان آشنا کرد. از همانجا بود که چهرههایی همچون یاشا هایفتز، بزرگترین سولیست ویلن دنیا را شناخت و هرچه صفحهها بیشتر روی گرامافون میچرخیدند، علاقهی او به موسیقی کلاسیک افزون میشد. خودش میگفت: «سروتهام را میزدند خانهی داییام بودم؛ مینشستم و این صفحات را گوش میکردم».

فصل دوم: از شاگردی تا استادی هنرستان موسیقی

حشمت سنجری عاشق موسیقی کلاسیک شده بود؛ پس آموختن ویلن را جدیتر گرفت و در سال ۱۳۱۷ به عنوان هنرجو وارد هنرستان عالی موسیقی شد. مدرسهای در حوالی میدان بهارستان که ادارهی آن برعهدهی غلامحسین مینباشیان بود. مدیریت این هنرستان را پیش از مینباشیان، کلنل وزیری برعهده داشت، اما با ورود مینباشیان به هنرستان، تحولات مهمی رخ داده بود. مینباشیان تدریس موسیقی ایرانی را از برنامههای هنرستان حذف کرد و برنامهی تازهای را از تصویب شورای عالی فرهنگ گذراند. شاید مهمترین کاری که کرد تشکیل «ارکستر سمفونیک بلدیه» با همکاری هنرآموزان و هنرجویان بود. نخستین کنسرت عمومی این ارکستر با آثاری از بتهوون، شوبرت و اثری از خود مینباشیان به نام رقص ایرانی در سالن نکویی تهران برگزار شد. سنجری تعریف میکرد که «غلامحسین مینباشیان که رییس هنرستان عالی موسیقی بود، ارکستری درست کرد به اسم ارکستر سمفونیک بلدیه که بودجهاش را از طرف بلدیه (شهرداری فعلی) میپرداختند، اما آن ارکستر به جایی نرسید. سالها بعد، هنرستان به خیابان لالهزار، کوچهی خندان منتقل شد و به ریاست کلنل علینقی وزیری و با همکاری روحالله خالقی شروع به کار کرد و طبعاً آموزش موسیقی ایرانی بر آن حاکم بود تا اینکه پرویز محمود، دانشآموختهی بلژیک که آهنگسازی و رهبری ارکستر را در آن دیار یاد گرفته بود، به ایران آمد، رئیس هنرستان موسیقی شد و ارکستر سمفونیک تهران را پایهگذاری کرد. من هم طبعاً به عنوان یکی از شاگردان مستعد هنرستان از همان روز اول به آن ارکستر و همکاری با پرویز محمود رفتم. محمود با بهکار گرفتن شاگردهای برتر و معلمین هنرستان و موزیسینهای آماتور از قبیل گروهی از روسهای مهاجر که در کافهها ساز میزدند، یک ارکستر سی، چهل نفره تشکیل داد که در سال، سه یا چهار برنامه بیشتر برگزار نمیکرد. سالن کنسرت هم نداشتیم. هر دو، سه ماه یکبار با سینما متروپل صحبت میکردند که یک صبح جمعه در آن برنامه برگزار کنند. بلیت میفروختند و مردم میآمدند تماشا. خرج ارکستر پرویز محمود را وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش کنونی) میداد، چون عدهی زیادی از کسانی که در این ارکستر شرکت داشتند از معلمین سرود و موسیقی بودند که از آنجا حقوق میگرفتند».

حشمت سنجری در این سالها نزد سرژ خوتسییف آموختههای ویلناش را تکمیل میکرد. سرژ و برادرش میشل خوتسییف، که ویلنسل میزد، اهل روسیهی سفید بودند. هوشنگ سنجری برادر کوچکتر حشمت زیر نظر میشل کار میکرد و حشمت ویلن کلاسیک را نزد سرژ میآموخت. پیشرفت حشمت در کارش چنان سریع بود که سرژ خوتسییف ادارهی دوتا از کلاسهایش را در هنرستان به او سپرد. بنابراین دور از انتظار نبود که حشمت سنجری بلافاصله پس از دریافت دیپلم از هنرستان عالی موسیقی، به عنوان معلم ویلن شروع به کار کرد. او در کنار اویار حسینی معلم دیکتهی موسیقی، یوسف یوسفزاده معلم پیانو، فریدون فرزانه معلم هارمونی، فخری دولتآبادی معلم تاریخ موسیقی، جلال آلاحمد معلم ادبیات و سیمین دانشور معلم آکوستیک ازجمله معلمان هنرستان عالی موسیقی تهران در اوایل دههی 1320 بود. اما معلمی در هنرستان عالی موسیقی، سنجری را از علمآموزی در این حوزه بازنداشت، چنانکه قصد کرد هرطور شده لیسانس خود را در رشتهی موسیقی دریافت کند. در آن زمان برای دریافت درجهی لیسانس هنرستان عالی موسیقی، موزیسینها باید کنسرتی عمومی برگزار میکردند. سنجری، برای این کار تنها کنسرتو ویلن بتهوون را که اجرای آن به مهارت خاصی نیاز دارد، انتخاب کرد که به اتفاق سیروس شهردار، پیانیست در تالار فرهنگ اجرا کردند. او در سال ۱۳۲۸ درجهی لیسانساش را دریافت کرد.

در این سالها هنرستان از خیابان لالهزاربه خیابان ارفع نقل مکان کرده بود.

فصل سوم: عشقِ استاد و شاگرد

تدریس در هنرستان عالی موسیقی، جز تسریع در طی مدارج ترقی در عرصهی موسیقی، تحولی بزرگ نیز در زندگی شخصی حشمت سنجری رقم زد. ۳۶ ساله بود که رابطهی استاد-شاگردیاش با یکی از هنرجویان رنگ دیگری به خود گرفت. شاگردی که البته پیش از آن نیز با خانوادهی سنجری آشنا بود. مرسده بایگان فرزند فضلالله بایگان، از پایهگذاران تئاتر نوین ایران که آن زمان شاگرد هنرستان عالی موسیقی بود، دربارهی آشناییاش با حشمت سنجری و خانوادهی او میگوید: «رابطهی نزدیکی میان هنرمندان تئاتر و موسیقی برقرار بود و از این طریق، پدر سنجری و پدر من نیز در جریان کار با یکدیگر آشنا شده بودند. خاطرم هست یکبار در کودکی، همراه پدر به بابل سفر کردیم و من در پیِس بینوایان رُل کوزت را ایفا کردم. در آن اتوبوسی که به بابل رفته بودیم، بسیاری از چهرههای موسیقـی آن روز نظیر کلنل وزیری، روحالله خالقی و ابوالحسن صبا حاضر بودند. من و سنجری در هنرستان هم رابطهی نزدیکی پیدا کردیم. من شاگرد بودم و او جز اینکه معلم بود، مدیریت هنرستان را نیز برعهده داشت. با هم حرف میزدیم و آرامآرام نزدیک و نزدیکتر شدیم. اغلب بعدازظهرها به کافهی «بونامی» در خیابان شاهرضا، درست روبهروی خیابان ویلا میرفتیم. در آنجا قهوهای میخوردیم و از عالم و آدم صحبت میکردیم. مدتی بود به این نتیجه رسیده بودیم که میخواهیم ازدواج کنیم. روزی در هنرستان، سنجری مرا صدا کرد توی دفتر و گفت من نمیخواهم ابتدا به ساکن با مادر و خواهرم به خانهی شما بیایم. باید اول با پدرت صحبت کنم. امروز میخواهم به دیدار پدرت بروم و از او اجازه بگیرم. با ترس و لرز فراوان قبول کردم. او رفت و حوالی ظهر به هنرستان برگشت. بعد از کلاس به دفتر مدرسه رفتم و پرسیدم خب چه شد؟ گفت پدرت وقتی مرا دید تعجب کرد، چون بعد از سالها به دیدن او آن هم موقع کار رفته بودم؛ حدس زدم فهمیده به چه منظوری آنجا رفتهام. پس از صحبتهای طولانی که از در و دیوار و شمال و جنوب گفتیم، بالاخره گفت حرفت را رک و پوستکنده بزن؛ اینقدر طفره نرو! آنجا بود که حرف اصلی را زدم. گفت میدانم که باهم توافق کردهاید، من دخترم را میشناسم و میدانم اگر تصمیمی گرفته از عهدهی آن بر خواهد آمد و پایش خواهد ایستاد. بروید و امیدوارم در زندگی خوشبخت و سعادتمند شوید. یک نامزدی کوچک داشتیم و یک قرارمدار عقد و ازدواج هم گذاشتیم». حشمت سنجری و مرسده بایگان، حدود شش ماه بعد، در ۲۷ شهریور ۱۳۳۰ پیمان زناشویی بستند. حشمت سنجری پیش از آشنایی با مرسده بایگان ازدواجی ناموفق را از سر گذرانده بود و فرزندی پنج ساله به نام فرشاد داشت. دو سال پس از این ازدواج، حشمت و مرسده صاحب فرزند دختری هم شدند که نام او را فریما گذاشتند.

فصل چهارم: رهبری در ایران، درخشش در ینگه دنیا

در سال ۱۳۳۴، حشمت سنجری بعد از چند سال رهبری ارکستر هنرجویان هنرستان عالی موسیقی، در آستانهی انتخاب به عنوان رهبر ارکستر سمفونیک تهران قرار داشت. ارتقاء درجهای که به همین سادگیها به دست نیامده بود. او سالها بعد در توصیف مسیری که تا رهبری ارکستر سمفونیک تهران طی کرد، گفت: «رسم بر این بود که رییس هنرستان رهبر ارکستر سمفونیک تهران و معاون هنرستان، رهبر ارکستر هنرستان شود. مثلاً پرویز محمود زمانی که ریاست هنرستان را برعهده داشت، رهبر ارکستر سمفونیک تهران بود و روبیک گریگوریان رهبر ارکستر هنرستان. بعد که پرویز محمود از ایران رفت، جاها عوض شد؛ به این ترتیب که روبیک گریگوریان رهبر ارکستر سمفونیک تهران شد و قرعه به نام بنده افتاد تا به رهبری ارکستر هنرستان برسم، چون آن زمان مدیر دروس هنرستان و شاگرد دورهی عالی بودم. روبیک هم مدتی کار کرد و در دوران او تعداد کنسرتها کمی زیادتر از قبل شد و کیفیت کار مقداری بهتر شد. بعدها روبیک هم به دلایلی از ایران رفت و ساکن بوستون شد. او حق داشت برود چون اینجا درست حمایت نمیشد؛ درحالی که در بوستون تحت حمایت کلونی ارامنه قرار گرفت. مدتی رهبری ارکستر سمفونیک بوستون را عهدهدار بود، مدتی هم رهبر ارکستر سمفونیک پورتلند شد. به هر ترتیب، وقتی روبیک از رهبری ارکستر سمفونیک تهران کنار رفت، طبق سنت قدیم که رهبر ارکستر هنرستان به رهبری ارکستر سمفونیک تهران میرسید؛ قاعدتاً بنا بود من رهبر تازه باشم. اما در میان استادان، مدعی زیاد بود. چند نفر بودند که میگفتند ما باید رهبر ارکستر سمفونیک تهران باشیم. قرار شد هر یک از مدعیان کنسرتی برگزار کند و در نهایت، این اعضای ارکستر باشند که تصمیم بگیرند چه کسی رهبر شود. اینجا هم قرعه به نام من افتاد و رهبر ارکستر سمفونیک تهران شدم».

سال ۱۳۳۵، حشمت سنجری، رهبر ارکستر سمفونیک تهران و عباس کاتوزیان، هنرمند نقاش از طرف بنیاد راکفلر، به منظور بازدید از آثار هنری برای مدت شش ماه به امریکا دعوت شدند. خانم سنجری دربارهی این سفر میگوید: «آقای کاتوزیان شروع کرد به نقاشیکردن و در آنجا یک نمایشگاه برگزار کرد. سنجری هم مرتب به تماشای ارکسترهای مختلف میرفت و با رهبران صحبت میکرد. در یکی از این ملاقاتها، وقتی خودش را معرفی کرده بود که من رهبر ارکستر ایران هستم، رهبر ارکستر پرسیده بود، میخواهی ارکستر مرا رهبری کنی؟ پاسخ سنجری این بود که بله، از خدا میخواهم و رهبری کرد. بعد از اینکه سنجری در ارکستر نیروی دریایی برنامه اجرا کرد، او را به ارکستر نیروی زمینی معرفی کردند؛ ضمن اینکه چندی بعد هم ارکستر دانشگاه کلمبیا را رهبری کرد. اینها هیچ کدام در برنامهی ما نبود. او برای تماشا رفته بود. آنزمان علی امینی سفیر ایران در امریکا بود. نامهای به شاه نوشت که من در مدتی که در سفارت ایران بودم و خواستهام دربارهی فرهنگ ایران تبلیغ کنم، آنچه انجام شده آنقدر اثر نداشت که کنسرت سنجری. اینها همه تقلاها و تلاشهای خودش بود که نامی برای ایران درست کند. دانشگاهی در امریکا میخواست سنجری را نگه دارد. گفته بودند نرو. میروی ایران چه کنی؟ همه از رهبری تو در ارکستر راضی هستند. بمان و در این دانشگاه کار کن. سنجری گفت: من به خرج مملکتم به اینجا آمدهام. به خرج جیب خودم که نیامدم. دولت ایران برای من خرج کرده و مرا به اینجا فرستاده است. من آمدم چند کنسرت رهبری کردم اما باید برگردم».

آوازهی اجراهای سنجری در امریکا به ایران نیز رسیده بود و او به محض بازگشت با تشویقی منحصربهفرد روبهرو شد. او حالا مورد توجه مدیران فرهنگی وقت قرار گرفته بود؛ چنانکه خودش تعریف میکرد «وقتی برگشتم خوب یادم هست پهلبد، وزیر فرهنگ گفت: شیرین کاشتی پسر.... گفتم آقا من شیرین نکاشتم، اما در این سفر حقیقتی برایم مسجل شد. دیدار با رهبران ارکستر در امریکا به من فهماند اینکه آدم فقط با ذوق خودش ارکسترها را رهبری کند کافی نیست. من باید حتماً درس رهبری ارکستر بخوانم. گفت: کجا باید بروی؟ گفتم: وین. گفت: این که سفری طولانی است؛ چند سال میکشد؟ گفتم: سه، چهار سال. در این فاصله رهبری اتریشی به اسم «هایمو تویبِر» را استخدام کردند تا بهجای من رهبر ارکستر باشد و کارها را انجام دهد».

فصل پنجم: سفر به وین؛ سالهایی که جوانتر شد

در سال ۱۳۳۶، حشمت سنجری به همراه خانواده، به اتریش سفر کرد تا تحصیلاتش را در رشتهی رهبری ارکستر تکمیل کند. او در آکادمی موسیقی وین نامنویسی کرد و علاوه بر شرکت در دورههای عالی رهبری ارکستر، کلاسهای آهنگسازی، رهبری اپرا، رهبری کُر و زبان را در این کلاسها دنبال میکرد. سنجری دربارهی فضای تحصیل در وین میگفت: «من در وین موقعیت بدی نداشتم. اگر حمل بر خودستایی نباشد، در آکادمی جزو شاگردان برجسته و خوب بودم. در میان این خوبها افرادی بودند که امروز رهبران درجه یک دنیا هستند. ازجمله زوبین مهتا که از پارسیان هندی است و کلودیو آبادو که اهل ایتالیاست. ما همکلاس بودیم، با این حال از نظر سن به هم نمیخوردیم چون من دیرتر برای ادامهی تحصیل رفته بودم. من آن زمان همراه همسر و دو فرزندم به وین رفته بودم. اما آن دو نفر جوان و مجرد بودند. با این حال با هم رفیق بودیم و در آکادمی وین به ما میگفتند سه تفنگدار. من بعد از خاتمهی تحصیلاتم تصمیم گرفتم به وطنم برگردم و کار کنم. اما این آقایان این حسابها را نداشتند، آنجا ماندند، شانسشان را آزمودند و امروز میبینیم که جزو بهترین و معروفترین رهبران دنیا هستند. من که در این قرعهکشی شرکت نداشتم اما از کجا معلوم، اگر میماندم بهترین نمیشدم؟ به هر صورت من به ایران برگشتم و سعی کردم اوضاع ارکستر سمفونیک را سامان دهم».

فضای هنری اتریش، جز برای حشمت سنجری، موقعیت خوبی هم برای رشد فرزندانش فراهم کرد؛ بهویژه برای فرشاد که از همان کودکی، استعدادی درخشان در زمینهی موسیقی به شمار میآمد. خانم سنجری میگوید: «زمانی که فرشاد ۱۱ ساله و فریما ۴ ساله بود به وین رفتیم. فرشاد در چهار، پنج سالی که در وین بودیم هم به مدرسهی آلمانی میرفت و هم پیانو را در آکادمی موسیقی وین میآموخت. معلم فرشاد در آنجا خانمی بود که در آموزش موسیقی به بچهها تخصص داشت. همین خانم بود که تشخیص داد این بچه استعداد زیادی دارد و او را برای اجرای کنسرت آماده کرد. فرشاد 12 ساله بود که قطعهای از موتسارت و کنسرتو پیانوی «هایدن» را با ارکستری به همین نام اجرا کرد. در تمام روزنامهها از او به عنوان «کودک نابغه» یاد کردند. وقتی تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم، دوستان اصرار میکردند فرشاد در وین بماند اما سنجری نظرش این بود که هنوز سن فرشاد برای تنها ماندن کم است. به ایران برگشتیم و چون درسهای فارسی را نخوانده بود، شروع کرد به درسخواندن. در امتحانات به صورت متفرقه شرکت کرد و تصدیق ششم ابتداییاش را گرفت و رشتهی موسیقی خواند. آن زمان مرسوم بود که میبایست با ارکستر یک کنسرت بدهند تا دیپلم متوسطه را بگیرند. در نتیجه، فرشادِ من همراه پدرش که رهبر ارکستر بود کنسرتو پیانوی چایکوفسکی را با ارکستر اجرا کرد و دیپلماش را گرفت. بعد از آن بود که پدرش با رفتن او به وین موافقت کرد. در آکادمی اسم نوشت و هم در نوازندگی پیانو و هم آهنگسازی لیسانس گرفت. بدون اینکه ما بدانیم در کلاسهای رهبری ارکستر هم نامنویسی کرد. سال بعد که تابستان به وین رفتیم تا اروپاگردی را آغاز کنیم، دیدم چوب رهبری ارکستر روی کتابخانهاش است. گفتم: فرشاد، تو مگر دورهی رهبری ارکستر هم دیدهای؟ گفت: بله. با همان استاد پدر. فرشاد در وین ماند اما تا انقلاب، برای رهبری اپرا، باله و ارکستر سمفونیک تقریباً هرسال به ایران میآمد. آخرین سفری که به ایران آمده بود، از اینجا با آخرین هواپیمای آیروفلوت که به شوروی میرفت، برای شرکت در یک تور بزرگ به رومانی، چکسلواکی و تعدادی از کشورهای بلوک شرق رفت. از آن سو به وین برگشت و دیگر به ایران نیامد. از انقلاب تا زمان فوت سنجری پدر و پسر یکدیگر را ندیدند. دخترمان فریما تحصیلات مرسوم را تا دیپلم دنبال کرد، اما به تحصیلش ادامه نداد. موزیسین نیست اما حافظهی موسیقی عجیبی دارد. جوری که حتی اگر موسیقی زیرصدای برنامهای رادیویی یا تلویزیونی را بشنود، میتواند به سرعت آن قطعه را تشخیص دهد».

سنجری در دوران حضور در اروپا، نهایت استفاده را از زمانش برد و این حسن استفاده با اتفاقات جالبی همراه شد. وقایعی که در یک مورد بهخصوص، او را چند سالی جوانتر کرد. خانم مرسده سنجری تعریف میکند که «سنجری در اصل متولد اسفند ۱۲۹۴ است درحالی که در شناسنامهاش ۲۰ اسفند ۱۲۹۶ درج شده است. این اختلاف تاریخ دلیل خاصی دارد. زمانی که ما در وین بودیم، سنجری در کلاسهای تابستانی رهبری ارکستر نیز شرکت میکرد. یعنی وقتی تابستان، ترم عادی آکادمی به پایان میرسید، جستوجو میکرد و کلاسهای فوقالعادهای که استادان بزرگ برگزار میکردند را مییافت و در آنها ثبتنام میکرد تا در تابستان هم از موسیقی دور نشود. اولین تابستان برای شرکت در کلاسهای هانس اسواروسکی، استاد خودش در آکادمی وین به اکسپوی بروکسل رفتیم. اسمنویسی کرد و تابستانش را در آن کلاس گذراند. هر روز سر کلاس حاضر میشد و دیپلم آن را دریافت کرد. تابستان سال بعد، فرانکو فرارا در هیلورسوم هلند کلاس رهبری ارکستر برگزار میکرد. سنجری شدیداً علاقه داشت که از او نیز رهبری ارکستر را بیاموزد، اما این کلاس شرط سنی داشت. وقتی دید سنش به شرایط ورودی آنجا نمیخورد، شناسنامهاش را به تهران فرستاد. خواهرش آشنایی در ادارهی ثبت احوال داشت و توانست دو سال از سن شناسنامهاش کم کند تا حائز شرایط آن کلاس شود. شناسنامهاش را فرستادند و توانست در کلاس تابستانی هیلورسوم هم ثبتنام کند. سومین سال پروجای ایتالیا کنکوری برای رهبران ارکستر گذاشته بودند که فرارا نیز به همراه یک رهبر دیگر، کلاس تابستانی داشتند. سنجری هم چون سال قبل با فرارا کار کرده بود، رفت و در کلاس او اسمنویسی کرد. سال چهارم دیگر کلاس تابستانی جالبی وجود نداشت. آن تابستان را در وین گذراندیم و چندماه بعد به ایران برگشتیم».

حشمت سنجری در سال ۱۳۳۹، پس از دریافت دیپلم رهبری ارکستر سمفونیک، اپرا و آهنگسازی از آکادمی موسیقی وین با درجهی ممتاز به ایران بازگشت. به گفتهی خانم سنجری، وقتی به ایران برگشتند، درجهی لیسانس وین، معادل دکترا شناخته شد. با این حال حشمت سنجری هیچگاه نامی از دکتر نمیآورد و معتقد بود «من فقط حشمت سنجری هستم؛ اسم من نه پس دارد، نه پیش». سنجری دربارهی شرایط ارکستر سمفونیک بعد از چند سال دوری او از ایران میگوید: «در مدتی که نبودم تویبر خوب ارکستر را اداره کرده بود. یک کنسرت نسبتاً جالب هم با عنوان کنسرت خداحافظی برای تویبر در تالار فرهنگ ترتیب دادند. نیمی از برنامه را او رهبری کرد، نیمی را من. آنزمان اوضاع بهتر از موقعی بود که تالار رودکی تأسیس شد. علاقهمندانی از اقشار مختلف بلیت تهیه میکردند و به دیدن ارکستر میآمدند؛ از محصل دانشگاه تا کارمند و خارجیهای مقیم ایران. تنوع و جمعیت مخاطبان ارکستر بیشتر بود».

در این سالها گروهی از پزشکان هنردوست انجمنی در تهران تشکل داده بودند که به گسترش هرچه بیشتر اجراهای موسیقی در تهران کمک میکرد. انجمن فیلارمونیک تهران گروهی بود متشکل از افرادی چون عبدالرضا نایینی، فواد روحانی، پرویز ناتلخانلری، احمد یارشاطر، ابراهیم کاشانی، ادوارد ژوزف، مهدی برکشلی، خلیل ضیایی و دیگران. این انجمن که با تبلیغات فـراوان، از علاقهمنـدان موسیقی عضوگیری کرده بود، از محل حق عضویت ماهانهی اعضا، سولیستها و ارکسترهای بزرگ جهان را برای اجرای برنامه به ایران دعوت میکرد. برگزاری بسیاری از برنامههای هنری آن سالها با تلاش و دعوت این انجمن امکانپذیر شد. با گشایش تالار رودکی در آبان 1346، انجمن فیلارمونیک نقش محوری خود را از دست داد.

فصل ششم: رنسانس در ارکستر سمفونیک تهران

بازگشت سنجری به تهران، با تغییرات و بهبودهایی در اوضاع ارکستر سمفونیک همراه شد. سنجری تلاش میکرد با توجه به دانستهها و مشاهداتش در اروپا به آسیبشناسی شرایط و تقویت ارکستر مبادرت کند. محسن افتاده بنیانگذار ارکستر مجلسی تالار رودکی و نوازندهی فاگوت در ارکستر سمفونیک تهران، دربارهی تلاشهای جانفرسای سنجری در آن سالها میگوید: «آن زمان ارکستر بودجهای نداشت که هر نتی را خواست سفارش بدهد و فردا از اروپا یا امریکا به دستش برسد. آقای سنجری و همسرشان یک پارتیتور پیدا میکردند و شبانه پارت تکتک نوازندههای ارکستر را روی کاغذهای جداگانه مینوشتند. مثل متن کامل یک نمایشنامه که نقشهای هر کسی را از آن استخراج کنید و تک به تک بنویسید. احتمالاً برخی از این دستنوشتهها در کتابخانهی تالار رودکی باقی مانده باشد. اگر ببینید متحیر میمانید که چقدر خوشخط است و حتی یک قلمخوردگی در اینها نیست. به هر رهبری بگویید حاضر نیست یک ثانیه برای چنین کاری وقت بگذارد. میگوید نت باید آماده باشد، من هم بیایم بالای سکو بایستم و کارم را انجام دهم». خانم سنجری دربارهی این کار میگوید: «یک پارتیتور در قطع جیبی میگرفتیم. سنجری میگفت من این قطعه مثلاً اوورتور اگمونت از بتهوون را میخواهم بزنم و با ارکستر کار کنم. خب، با همین یک پارتیتور که تکتک افراد ارکستر نمیتوانستند بزنند. یکی یکی بایستی از داخل اینها استخراج میشد. مثلاً برای ویلنها؛ اگر هفتتا ویلن بود باید هفت نسخه مینوشتیم، اگر حالا بود یکی مینوشتیم شش تا کپی میکردیم. ولی آن موقع باید هفت تا ویلن نوشته میشد، پنج تا ویلن دوم نوشته میشد، چهار تا فلوت و کلارینت نوشته میشد. برای هر نفر نوازندهی ارکستر یک پارت جدا نوشته میشد. اغلب اتفاق میافتاد که هفتاد، هشتاد ساعت بدون خواب مینشستم و این کار را انجام میدادم. چون دلم میخواست کاری که او دوست دارد، انجام دهد و به آنچه میخواهد برسد».

این سالهایی بود که سنجری تلاش میکرد با یافتن استعدادهای درخشان در هنرستان موسیقی و آوردن استادان موفق جهانی، سطح ارکستر سمفونیک تهران را ارتقا دهد. خانم سنجری میگوید: «سنجری با اینکه شاگردان خودش را به ارکستر آورده بود، اما میرفت از شاگردان سازهای دیگری که در هنرستان درس میخواندند، هم افرادی را دعوت میکرد. همیشه به رییس هنرستان میگفت ارکستر سمفونیک هم یک کلاس است. بگذارید اینها هفتهای دو، سه روز به ارکستر بیایند و با جمع آشنا شوند. چیزی نگذشت که ارکستر به یک جمع هشتاد، هشتاد و پنج نفره تبدیل شد. ارکستر سمفونیک آنقدر قوی شده بود که اگر یهودی منوهین بهترین سولیست جهان را حتی در یک تمرین همراهی میکرد، توانایی اجرای برنامه را داشت».

حشمت سنجری میگفت: «آن زمان ما جایی برای گردهم آمدن بچهها نداشتیم. تالار فرهنگ هم جای بسیار کوچکی بود. بنابراین به سالن ورزشی دانشگاه میرفتیم. وسط زمین، سن درست میکردیم و مینشستیم. علاقهمندان جمع میشدند و اجرا میکردند. من دیدم باز این ارکستر نمیشود و نقایصی هست که باید درست شود. ضمناً هنرستان هم نیاز به معلمان خوبی داشت. این بود که از اروپای شرقی، بلغارستان چهار استاد استخدام کردم. خودم رفتم آنجا انتخاب کردم و آوردم و جزو شرایط کارشان در ارکستر سمفونیک این بود که باید در هنرستان هم تدریس کنند. بسیاری از نوازندگان امروز ارکستر، یا شاگرد آنها بودهاند یا شاگردِ شاگردانشان. واقعاً هنرستان یک کلاس آمادگی برای ارکستر سمفونیک بود. همیشه معتقد بودم و هستم که اگر مملکتی میخواهد ارکستر سمفونیک داشته باشد، باید هنرستانش را درست کند».

فصل هفتم: موسیقی و معیشت؛ یک مبارزهی یکتنه

اما دور هم جمعکردن گروه کثیری از نوازندگان حرفهای با استانداردهایی که سنجری در ذهن داشت، با موانع بزرگی مواجه بود. شاید یکی از مهمترین موانع تأمین معیشت این هنرمندان بود. سنجری خود نیز در جوانی دچار این مشکل بود چنانکه خانم سنجری تعریف میکرد که او به همراه برادر و گروهی از دوستانش در کلوپهای شبانه ساز میزدند. خانم سنجری میگوید: «سال ۱۳۳۲-۱۳۳۳، نخستین سالهای بعد از ازدواجمان بود. سنجری و دوستانش گروهی داشتند به اسم «تهران باند». باندی متشکل از او و برادرش که جاز و ترومپت میزدند، به همراه یک دوست فرانسوی مقیم ایران به نام رافائل لازار و موزیسین دیگری به نام یوسف یوسفزاده. اینها چون درآمدشان از محل ارکستر پایین بود مجبور بودند شبها در کلوپهایی مثل کلوپ امانیه و کافه شهرداری برنامه اجرا کنند». این معضلی بود که تا سالها بعد نیز همچنان گریبان ارکستر سمفونیک تهران را رها نمیکرد و شاگردان سنجری با آن روبهرو بودند؛ نوازندگانی که به خاطر ناچیز بودن حقوق ارکستر سمفونیک، مجبور بودند برای گذران زندگی به کارهای نهچندان مطلوبی تن بدهند.

حشمت سنجری تعریف میکرد: «بعضی وقتها کنسرتهایمان در تالار فرهنگ، شنونده نداشت. من یادم هست که میآمدیم دم در. خودم با دوستانم میایستادیم و هر آشنایی میدیدیم میگفتیم بیا تو. خلاصه یک جمع شنونده درست میکردیم. آن موقع همهکار با خود ما بود. سطل سریش دست یکی از بچهها بود، قلم دست یکی دیگر بود، یکی پوسترها را نگه میداشت. در خیابانها میگشتیم و پوسترها را در جاهای مناسبی که پیدا میشد نصب میکردیم. این کاری بود که من خودم میکردم. ارکستر واقعاً هیچ پشتیبانی نداشت. امروز پوسترها را میچسباندیم فردا میدیدیم کندهاند. ارکستر درآمدی از اجراهایش نداشت. هرچه بود همان بود که از طرف ادارهی هنرهای مستظرفه پرداخت میشد. وضع موزیسینها خوب نبود. ویلن اول ارکستر که برجستهترین فرد ارکستر بعد از رهبر است، آن زمان فردی به نام لوییجی پاساناری بود؛ یک ایتالیایی که سابقهی سی سال اقامت در ایران را داشت. این آدم چیزی در حدود ۷۵۰ تومان میگرفت. یک حقوق رسمی هم داشت که از هنرستان میدادند. زمانی تصمیم گرفت بازنشسته شود. چیزی که بهش میدادند آنقدر مسخره بود که تصمیم گرفت همین را بگیرد و خودش را بازنشسته نکند. چون پایهی حقوقش ۲۰۰، ۳۰۰ تومان بیشتر نبود. شاگردان دورهی عالی هنرستان هم بابت نوازندگی در ارکستر ۲۵۰ تومان میگرفتند که رقم ناچیزی بود. هرچند بچهها برای خودشان عزت نفسی داشتند و بهجز یکی، دو نفر که مطرب خلق شده بودند هیچکدام مثلاً در عروسیها ساز نمیزدند، اما ناچار بودند در استودیوهای رادیو نوازندگی کنند. اغلب استخدام رادیو بودند و کار میکردند. برادر من که خودش یکی از نوازندههای ارکستر بود وقتی شب میرفت رادیو در پنج ارکستر کار میکرد؛ با مرضیه، پوران و ... برای اینکه زندگیشان را بگذرانند. تا بعد از نصف شب و نزدیک صبح کار میکردند. اغلب نوازندگان، صبح که میآمدند سر ارکستر، عینک سیاه به چشم میزدند. برای اینکه بتوانند پشت عینک چرت هم بزنند».

این شرایط بغرنج برای سنجری هم به عنوان رهبر ارکستر دردناک بود. او شاگردانی را میدید که عشق موسیقی دارند، اما مجبورند تن به کارهای سطح پایین بدهند تا امورات زندگیشان بگذرد. به همین دلایل بود که تلاش میکرد در گفتوگو با مقامات گره از کار فروبستهی آنان بگشاید. حشمت سنجری میگفت: «من خیلی تلاش کردم. از هر فرصتی استفاده کنم و به طرح و رفع مشکلات بپردازم. مقام اول مملکت هم خیلی اصرار داشت بگوید من به موسیقی کلاسیک علاقهمندم. هر کنسرتی که تمام میشد صدا میکرد میگفت مشکلتان چیست؟ من هم هربار میگفتم: جناب، مشکل این است. این بچهها پول زندگیشان را درنمیآورند. و اینجوری وقت زندگیشان تلف میشود. انرژیشان حرام میشود. خسته میشوند. سلیقههایشان خراب میشود. کسی که آهنگ پوران شاپوری را میزند با بتهوون و برامس چهکار دارد؟ کار دارد ولی دیگر آنکه باید باشد نیست. خللی به سلیقه و ذوقش وارد میشود. آن آقا هم رسمش بود، اینجور مواقع رو میکرد به آقایی که پشت سرش با مداد و قلم در دست ایستاده بود. میگفت: بگویید که فلان کنند؛ و نمیکردند. بارها و بارها این اتفاق افتاد. هر بار که اینها وعده میکردند، من به بچهها میگفتم از ماه دیگر اینطور میشود، آنطور میشود، ولی هیچ خبری نمیشد. بچههای ارکستر یاغی شده بودند. مسخره میکردند. میگفتند: تو به ما دروغ میگویی. برای موفقیت خودت ما را فریب میدهی. همه را از چشم من میدیدند. یکی دیگر مقصر بود که هم به مملکت حکومت میکرد، هم به ما دروغ میگفت. من در این مواقع اعصاب درست و حسابی ندارم. هیچوقت این امتیاز را نداشتم که اعصاب محکمی داشته باشم. در نتیجه در یک لحظهی بیخبری که خیلی تحتتأثیر اعصابم قرار گرفته بودم، به دنبال سرزنش دوستان کار عجیبی کردم. تیغ ریشتراش را برداشتم و خشکخشک روی سر کشیدم و یک جادهی سفید وسط موهایم درست کردم. شاید باورکردنی نباشد اما همین کار اعصاب مرا راحت کرد. چند دقیقه که گذشت، وقتی در آیینه سرم را نگاه کردم، با خودم گفتم که چرا چنین کردم؟ رفتم زیر دوش، صابون به سرم زدم و تمام موهایم را تراشیدم. صبح همسرم مرا دید و گفت: وای چه کردی؟ گفتم: ناراحت نباش، چون اگر این کار را نمیکردم ممکن بود دیوانگیهای دیگری بکنم. به گوش آقای پهلبد رسید که این آقا سرش را تراشیده است. پیغام داد به دفترش بروم. نمیخواستم بروم، اما بالاخره رفتم. اول به مسخره گرفت. گفت: سرت را تراشیدی که فرفری دربیاید؟ گفتم: نخیر قربان. سرم را تراشیدهام که دیگر روی صحنه نروم. تا وقتی که شما وضعیت ارکستر را درست نکنید هر روز هم تیغ میزنم. آخر چقدر قول میدهید و عمل نمیکنید؟ این اعتراض برای ارکستر مفید واقع شد. حقوق بچهها زیاد شد به طوری که ویلن اول که ۷۰۰ تومان میگرفت حقوقش به ۸، ۹هزار تومان رسید. ۲۵۰ تومانهای بچههای ارکستر هنرستان هم ۵۰۰ تومان شد. برای بچههای ارکستر جالب بود و میگفتند ما اگر میدانستیم با تراشیدن سر تو مشکلات حل میشود، یک شب در خواب میآمدیم و سرت را میتراشیدیم».

خانم سنجری دربارهی تلاشهای همسرش برای بهبود اوضاع معیشتی نوازندگان ارکستر سمفونیک میگوید: «خوب یادم هست، زمانی بود که هنوز تعداد نفرات لازم برای تشکیل یک ارکستر سمفونیک در این مملکت فراهم نبود. او به خاطر عشق به کارش و رسیدن به آرمانش که ترویج موسیقی صحیح و داشتن ارکسترهای خوب و توانا بود، مجبور میشد از نوازندگان خوبی که بعضاً برای امرار معاش در کلوپها و رستورانهای آن زمان نوازندگی میکردند دعوت کند، به آنها آموزش لازم برای کار جدی در سطح بالاتری بدهد، آنها را با محیط فرهنگی والاتری آشنا کند و کار آنها را با ارکستر هماهنگ کند. چه مایه خون دل خورد برای اینکه بتواند زندگی آنها را تأمین کند تا دیگر به دنبال کارهای شبانه نروند، چقدر در این راه پافشاری کرد، چقدر با مسؤولان وقت درافتاد و جنگ و جدال کرد و به قول خودش، عمری در جهت خلاف حرکت آب شنا کرد تا بالاخره هم موفق شد».

حشمت سنجری در این سالها هرچند عمدهی تمرکز خود را روی کار در ارکستر سمفونیک تهران گذاشته بود، پیرو تجربهی طولانیاش در هنرستان عالی موسیقی، به آموزش کودکان و نوجوانان نیز اهمیت ویژهای میداد. خانم سنجری به خاطر دارد که «پیش از انقلاب برنامههای تالار به این شکل بود که یک شب اُپرا بود، دو شب باله بود و ارکستر سمفونیک هم هفتهای یکبار در پنجشنبهشب کنسرت داشت. جمعهها صبح هم سنجری برای بچههای مدارس برنامهی تفسیر موسیقی داشت. دانشآموزان را از مدارس مختلف به تالار کوچک میآوردند؛ بچهها میآمدند روی صحنه، لابهلای صندلیهایی که اعضا روی آنها نشسته و ساز میزدند، مینشستند و سنجری برایشان قطعات را تفسیر میکرد. هر سازی را معرفی میکرد و به اشارهی او نوازنده شروع میکرد به نواختن. همهی سازها را تک به تک توضیح میداد و بعد میگفت حالا همهی اینها با هم برای شما یک قطعه ارکسترال اجرا میکنند. بعد دربارهی قطعهای که اجرا میشد برایشان توضیح میداد. هر هفته تفسیر موسیقی برای گروهی از بچهها برگزار میشد و هفتهی بعد یک مدرسهی دیگر به تالار میآمد».

فصل هشتم: موزیسین به مثابه جامعهشناس

حشمت سنجری اهل سفر بود. اما در این اهلِ سفر بودن نیز تفاوتهایی با دیگران داشت. خیلی اهل موزه رفتن و سفر به جاهای مرسوم در داخل ایران نبود، اما اسامی موزههای بسیار معروف دنیا مثل لوور، کرملین و بریتیشموزیوم را فهرست کرده بود، ببیند تا به قول خودش «اگر پرسیدند بدانیم چیست». اما او چندان دلبستهی ایننوع تفریحات نبود. خانم سنجری میگوید: «خاطرم هست گاهی میگفت به من چه ربطی دارد که این کفش را لویی چهاردهم میپوشیده یا کس دیگر. در عوض دوست داشت با مردم ممالک مختلف نشست و برخاست کند تا ببیند از نظر اجتماعی چگونهاند. یادم هست کمی آنسوتر از خانهی ما در وین، کافهای بود که در حقیقت محل آمدوشد گروهی از اراذل و اقشار سطح پایین جامعه بود. آنجا آبجو میخوردند و گپ میزدند. سنجری هر چند وقت یکبار میگفت: بریم سری به اینجا بزنیم. میگفتم: آخه بین اینها؟ میگفت: چه اشکالی دارد؟ بریم ببینیم اینها چه میگویند. چهکار میکنند؟ آبجو را چطوری میخورند، با هم چطور معاشرت میکنند. برام جالب است که مردم اینجا را بشناسم. یا در مونیخ آلمان به کافهای رفتیم که میگفتند محل سخنرانی هیتلر بوده؛ میزهای دراز چوبی بود با دو نیمکت این طرف و آن طرف که هر سمت آن هشت نفری جا میشدند.

غروبی به آنجا رفتیم، در آن طرف یکی از نیمکتها هشت نفر نشسته بودند، این طرف هم چهار، پنج نفری بودند. وارد که شدیم گفتند: بیایید اینجا بنشینید، جا هست. دختر خانمی بود که برای آنها نوشیدنی میآورد که شاید از هرکول هم قویتر بود. در هر دستش پنج، شش لیوان بود که توی هر کدام شاید یک لیتر نوشیدنی ریخته بودند. شش تا این دست، شش تا آن دست. سر هر میز که میرسید یکی یکی روی میز میگذاشت و به انتها سُر میداد. بعد اینها دستهجمعی شروع میکردند به آوازخواندن. این چیزهایی بود که ما به چشم دیدیم، چون سنجری دوست داشت با فرهنگ محلی کشورهایی که در آنها بودیم آشنا شویم. این را بیشتر دوست داشت تا اینکه مثلاً برود موزه کرملین و جواهرات کاترین دوم را ببیند. مثلاً ما شمال ایران را فقط یک بار دیدیم. فرشادِ ما با حسن (بهمن) ریاحی دوست نزدیک بود. آن زمان آنها هفده، هجده ساله بودند. برادرِ دکتر ریاحی در مُتلقو کنسرت داشت. حسن به فرشاد گفت: با خانواده به متلقو بیایید. رفتیم و هم کنسرت را دیدیم و هم دو، سه شبی آنجا بودیم. این تنها سفر شمال ما بود».

شاید با مرور این روحیات، به نظر برسد حشمت سنجری چندان اهل سفر نبوده، این درحالی است که او سابقهی ۱۸هزار کیلومتر سفر ممتد را در خاطراتش ثبت کرده است. مرسده خانم میگوید: «سنجری بسیار اهل سفر بود. هر سال تابستان که میرسید ارکستر دوماه تعطیل بود. اول تیرماه که به خانه میآمد، میگفت: خانم، ماشین را زین کن بزن بریم. یعنی برویم سازمان جهانگردی، پاسپورتها را نشان دهیم و کارت خروج و پلاک گمرکی بگیریم. همیشه آمادهی سفر بودیم. باربند را بار میزدیم و راهی میشدیم. اغلب این سفرها را هم با ماشین خودمان رفتیم. بعد از حدود پنج سال که سنجری در آکادمی وین درس خواند، قرار شد به ایران برگردیم. چون کتابهای زیادی داشت و نمیشد آنها را با هواپیما بیاوریم، یک بنز درست و حسابی اما دستدوم خریدیم و از طریق ترکیه، ارزروم و گردنههای سیواس به ایران آمدیم. مدتی آن بنز را داشتیم تا اینکه فروختیم و یک پژوی ۴۰۴ خریدیم. با همین پژو بود که تابستان سال ۱۳۴۷ به آلمان و اتریش رفتیم. وقتی برگشتیم، سال بعد آقای وهابزاده که نمایندگی بی.ام.و را داشت دیدیم. یک بی.ام.و متالیک انتخاب کردیم. وهابزاده حوالهای به ما داد و گفت به مونیخ بروید و ماشینتان را از کمپانی تحویل بگیرید. ما با هواپیما به آلمان رفتیم و ماشین را تحویل گرفتیم. گفتند ماشین را باید بعد از طی ۱۸۰۰۰ کیلومتر مسافت، دومرتبه بیاورید تا ما آن را سرویس نهایی کنیم و به شما تحویل دهیم. ما هم رفتیم و این ۱۸۰۰۰ کیلومتر را در اروپا چرخیدیم. یادم هست از مونیخ آمدیم وین و فرشاد را برداشتیم و سفر دور اروپا آغاز شد. ماشین را در کشتی گذاشتیم، به لندن رفتیم و بعد از چند روز اقامت در لندن، فرانسه، لوکزامبورگ، آلمان، اسپانیا، ایتالیا، اتریش و هر جای دیگری که بر سر راهمان بود را با ماشین گشتیم».

فصل نهم: دیدارِ نوشین در مسکو

در سال ۱۳۴۲ حشمت سنجری به دعوت ارکسترهای منطقهای و جهانی برای اجرای کنسرت سفرهای دنبالهداری را آغاز کرد. او ابتدا به دعوت ارکستر ریاست جمهوری ترکیه برای سه کنسرت به آنکارا رفت و سپس برای اجرای هشت کنسرت راهی اتحاد جماهیر شوروی شد. سفری که پیش از آغاز، حرف و حدیثهایی پدید آورد. از آنجا که بعد از مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت مصدق، سرکوب گروههای وابسته به اتحاد جماهیر شوروی شدت گرفته بود و هرچه که به نحوی با همسایهی شمالی در ارتباط قرار میگرفت، زیر ذرهبین دولت میرفت، ماجرای دعوت از حشمت سنجری برای اجرای کنسرت در سرزمینهای شمالی بیحاشیه نماند. او خودش تعریف میکرد: «وقتی قضیهی سفر به شوروی پیش آمد، دستگاه مخصوص آن زمان مخالفت کرد که چرا شما را با اسم به شوروی دعوت کردهاند. دعوتنامه از طرف یک آژانس موسیقی به اسم گوس کنسرت در مسکو ارسال شده بود. سؤال این بود که چرا مرا دعوت کردهاند؟ برای اینکه بعضی سولیستهای اهل شوروی از جمله ایگور بزرودنی، مدتی پیش از آن به ایران آمده و با ارکستر ما همکاری کرده بودند. بعد از بازگشت به شوروی، بزرودنی در رادیو مصاحبهای کرده بود که بریدهاش را از میان اخبار سفارت شوروی برایم فرستادند. او در این مصاحبه گفته بود برایمان عجیب بود که در تهران ارکستر سمفونیک و رهبری هست که با یکبار تمرین میتواند برنامه را اجرا کند. بنابراین من مصلحت میدانم که آژانس از این رهبر ارکستر دعوت کند تا در شوروی برنامه اجرا کند. همین مصاحبه پایهای شد تا مرا برای اجرا به شوروی دعوت کنند».

خانم مرسده سنجری، از سفر شوروی خاطرهای شنیدنی دارد. خاطرهای دربارهی یک دیدار تاریخی میان حشمت سنجری با عبدالحسین نوشین از پایهگذاران تئاتر نوین ایران. نوشین که آن زمان به شکل تبعید در شوروی زندگی میکرد، از قدیم با حشمت سنجری آشنا بود. خانم سنجری تعریف میکند: «من آخرین بار نوشین را در مسکو دیدم. همان سال ۱۳۴۲ که همراه سنجری برای کنسرت به شوروی رفته بودیم. آقای نوشین آفیش کنسرت را در لابی هتل دیده بود و به ملاقات ما آمد. همدیگر را که دیدند روبوسی کردند و گرم صحبت شدند. ظاهراً آقای نوشین عضو کمیتهای بود که در شوروی بهصورت گروهی مشغول ترجمهی شاهنامه بودند. آنجا به سنجری گفت من دارم بخشی از شاهنامهی فردوسی که مربوط به داستان «بیژن و منیژه» است را به زبان روسی ترجمه میکنم. خیلی دوست داشتم این داستان را روی صحنه میآوردم؛ حتی اگر روی صحنه اجازه نمیدادند به صورت تختحوضی کار میکردم و دلم میخواست تو موسیقیاش را مینوشتی. سنجری هم گفت: اگر این کار را انجام دادی، من دربست در خدمتت هستم. احترام فراوانی برای هم قائل بودند».

سفر حشمت سنجری به جمهوریهای شوروی سوسیالیستی بازتاب فراوانی پیدا کرد. همان زمان رادیو ایران گزارشی از کنسرت ارکستر فیلارمونیک باکو به رهبری سنجری پخش کرد که در بخشی از آن گفته میشد: «امشب ارکستر سمفونیک آذربایجان تحت رهبری آقای سنجری ابتدا قطعهی شور اثر فکرت امیراُف آهنگساز مشهور آذربایجان را نواخت و اکنون نیز قطعهای از سوئیت تابلوهای ایرانی از ساختههای خود آقای سنجری را مینوازد. باید عرض کنم که شنوندگان کنسرت نسبت به آقای سنجری و هنر و مهارت ایشان شدیداً ابراز احساسات میکنند. در کنسرت گذشته که بهوسیلهی رادیو پخش گردید آقای سنجری ناچار شدند در اثر کفزدنهای پرشور و ممتد حضار یک قطعه از اثر خودشان را دوبار تکرار کنند. امشب نیز آقای سنجری در اثر ابراز احساسات شدید حضار ناچار شدند قطعهای را که هماکنون میشنوید تکرار نمایند». سنجری علاوه بر اینکه چندسال بعد، بار دیگر به شوروی رفت تا اینبار ۱۰ کنسرت در جمهوریهای مختلف اجرا کند، در همان سالها به کشورهای رومانی، تاجیکستان، لهستان، بلغارستان و یوگسلاوی نیز سفر کرد و در برنامهها و فستیوالهای مختلف به هنرنمایی پرداخت.

با افتتاح تالار رودکی در سال ۱۳۴۶، فعالیتهای هنری ارکستر سمفونیک تهران آرامآرام گسترش مییافت و بسیاری از هنرمندان مشهور جهان برای اجرای برنامهی مشترک با ارکستر تهران به ایران سفر کردند. واقعهای که جز به همت و تدبیر سنجری امکانپذیر نمیشد.

فصل دهم: از ارکستر سمفونیک تا موسیقی روز

«متأسفانه طبیعی است که کشوری که فقط یک ارکستر سمفونیک دارد نمیشود تا ابد یک نفر رهبر آن باشد و بالاخره باید جای خود را به دیگران بدهد، ولی با در نظر گرفتن اینکه هرکس اول خودش را دوست دارد باید بگویم این پیشآمد برای من یک فاجعه است، یعنی یک فاجعه بود و من اگرچه در مقام مدیریت هنری تالار رودکی به گونهای هنوز در متن مسائل هنری هستم و در واقع از محیط کار کنار نرفتهام، باید صریحاً بگویم مدیر، رئیس یا مرئوس، من نمیتوانم از کار هنریام جدا باشم و پشت میزنشین شوم. چون آن لحظههایی که من زندگی میکنم و جزو زندگیام حساب میشود لحظههایی است که با موسیقی مشغول هستم. دقیقتر بگویم هنگامی که مقابل ارکستر ایستادهام آن وقت است که احساس میکنم زندهام و زندگی میکنم». این سخنان حشمت سنجری است؛ زمانی که در سال ۱۳۵۱ بعد از سالها خدمت در کسوت رهبر ارکستر سمفونیک تهران، جای خود را به فرهاد مشکات داد و ضمن پذیرفتن مقام مشاور وزیر فرهنگ و هنر، به سرپرستی هنری تالار رودکی نیز منصوب شد؛ تغییری که به گفتهی خانم سنجری مقامات عالی کشور در آن بیتأثیر نبودند. او میگوید: «همان زمان شنیدیم که این تغییر به دستور فرح صورت گرفته است. چون او با مادر مشکات رفتوآمد و ارتباط نزدیکی داشت، دستور داده بود که مشکات جایگزین سنجری شود».

حشمت سنجری بعد از کنار گذاشتهشدن از ارکستر سمفونیک، تا قبل از انقلاب، اُپراها و بالههای گوناگونی را رهبری کرد و در این سالها همکاری نزدیکی با ارکستر مجلسی رادیوتلویزیون ملی ایران داشت.

در سال ۱۳۵۳، ایران برای نخستینبار میزبان بازیهای آسیایی شد و قرار بود برای مراسم افتتاحیه که در استادیوم صدهزار نفری برگزار میشد، لحظهی ورود علی باغبانباشی، قهرمان دومیدانی به ورزشگاه برای روشن کردن مشعل بازیها، موسیقی خاصی ساخته شود. وزیر وقت از حشمت سنجری خواست، موسیقی این رویداد را بنویسد. خانم سنجری میگوید: «سنجری این فانفار را نوشت اما مشکل این بود که ارکستر ما آن موقع این توانایی را نداشت که بیست، سی ساز بادی همزمان اجرا کنند. در نتیجه مسؤولان وزارتخانه گفتند: این قطعه را در خارج از ایران ضبط کن. به مونیخ رفتیم و آنجا حدود بیستوپنج نفر را استخدام کردیم که آن قطعه را بزنند. بعد هم قطعهی رسمی بازیهای آسیایی بود که آن را هم همانجا ضبط کردیم. ملودیهای اصلی را سنجری، خودش نوشت و هدایتالله نیر سینا شعرش را گفت». جز اینها حشمت سنجری یک قطعه هم برای اختتامیه ساخته بود؛ روی شعری از تورج نگهبان که یکی از خوانندگان روز آن زمان خواند. خانم سنجری میگفت: «قطعهای بود به نام به امید دیدار که ملودیاش را سنجری ساخت و عارف خواند. خاطرم هست چقدر به خانهی ما میآمد تا برای شیوهی خواندن قطعه با سنجری مشورت و تمرین کند. این قطعه را با ارکستر وزارت فرهنگ و هنر ضبط کردند و در یک صفحهی ۴۵ دور، روز آخر به ورزشکاران هدیه دادند».

این قطعه از معدود همکاریهای سنجری با یک خوانندهی موسیقی روز بود؛ شاید چون سنجری شیفته و عاشق موسیقی کلاسیک بود، نوعی مرزبندی با موسیقی آن روز ایران داشت. خانم سنجری دربارهی نگاه متفاوت سنجری به کارکرد موسیقی ایرانی در جغرافیای موسیقایی جهان میگوید: «سنجری تحصیلاتش را در آکادمی وین در رشتهی آهنگسازی هم تکمیل کرد. اما هیچ وقت ادعای آهنگسازی نداشت. میگفت: من تحصیلم را روی ذوق و سلیقه شخصیام انجام دادهام، اما تلاش میکنم به کسانی که میخواهند روی تمهای ایرانی کار کنند راهی را نشان دهم که دنیا قبول کند. همان دوران یک سوئیت پنج قسمتی به نام تابلوهای ایرانی روی تمهای ایرانی ماهور و چهارگاه نوشت. نظرش این بود که باید روی تم ماهور کار کرد، طوریکه ارکستر فیلارمونیک برلین و لسآنجلس هم بتوانند آن را بنوازند. نه ماهوری که فقط بتوان با یک تار، یک سنتور، یک نیلبک و یک خوانندهی آواز ایرانی اجرا کرد. با تابلوهای ایرانی میخواست نشان بدهد که من روی این تمها به شکلی کار کردهام که همهی ارکسترهای دنیا میتوانند بزنند».

نگاه سنجری به موسیقی مطلوبش چنان بود که حتی در خلوت نیز به موسیقی دیگری راه نمیداد. همسرش میگوید: «همیشه میگفت موسیقی یا خوب است یا بد. عاشق سهتار احمد عبادی بود و هر وقت میشنید لذت میبرد. خودش سالها قبل از اینکه ویلن کلاسیک بزند، شاگرد صبا بود. بنابراین ساز صبا، موسیقی سنتی و ایرانی به نظرش معرکه بود. دستگاههای موسیقی ایرانی را دوست داشت و حتی ضربِ حسین تهرانی و تار نصرالله زرینپنجه را خیلی دوست داشت. اما موسیقی ایرانی موسیقی خلوتش نبود. بعد از اینکه سنجری دنبال موسیقی کلاسیک رفت، هرگز در خلوت خودش سنتی گوش نمی کرد. اما اگر به خانهی کسی میرفت و موسیقی خوبی در این سبکها بود گوش میکرد. موسیقی پاپ آن زمان، مثل گوگوش و اکی بنایی و دیگران را هرگز دوست نداشت. اصلاً برایش به عنوان موسیقی مطرح نبود. از موزیسینهای بعد از انقلاب، از تار و سهتار حسین علیزاده لذت میبرد و به نظرش نینوای علیزاده شاهکار بود. بر اساس سلیقهای که از سنجری سراغ دارم، شاید الان اگر بود از صدای محمد اصفهانی خوشش میآمد».

فصل یازدهم: از بازنشستگی تا بازگشت به ارکستر سمفونیک

سال ۱۳۵۷ در آستانهی وقوع انقلاب، سرنوشت موسیقی و برنامههای هنری برای مدتی تحتالشعاع تحولات سیاسی قرار گرفت. شرایط به سرعت تغییر میکرد و نهتنها وزیر فرهنگ و هنر، بلکه اغلب مدیران هنری و هنرمندان نیز از ایران رفته بودند. در همین دوران، حشمت سنجری که عملاً چندسالی بود بیشتر به معلمی ویلن میپرداخت، به پیشنهاد دوستانش تصمیم گرفت درخواست بازنشستگی کند. اما هنوز چندماهی نگذشته بود که بار دیگر دعوت به کار شد. خانم سنجری تحولات آن سالها را چنین به خاطر میآورد: «پیش از انقلاب در تالار رودکی بخشهای متنوعی ازجمله واحدهای اُپرا، باله، ارکستر سمفونیک و رقصهای فولکلور داشتیم. این واحدها بعد از انقلاب تعطیل شدند. تنها واحدی که باقی ماند همین ارکستر سمفونیک بود که آن هم برای ساخت قطعات و سرودهای انقلابی استفاده میشد. هفت، هشت ماهی از انقلاب نگذشته بود که در سال ۱۳۵۸ آقای عباس معروفی که رییس روابط عمومی تالار شده بود به همراه آقای علیرضا غفاری که الان روابط عمومی خانهی هنرمندان هستند به خانهی ما آمدند. شرایط را برای سنجری توضیح دادند که وضع ارکستر ناجور است، اعضا اغلب پراکنده شدهاند و کار متوقف شده است. از او خواستند که بیا و اوضاع را سامان بده. سنجری هرچند بازنشسته شده بود و مشغول استراحت بعد از پایان کار بود، اما کارش را خیلی دوست داشت و وقتی صحبت از موسیقی و ارکستر سمفونیک میشد، هیچ چیز حتی سلامتی خودش مانع مسؤولیتپذیری نمیشد. گفت: اشکالی ندارد، برنامهها را بفرستید تا ببینم وضعیت به چه صورت است. باید بچههایی را که پراکنده شدهاند دوباره دور هم جمع کنیم. خلاصه از فردای آن روز بار دیگر سر کارش برگشت.

اعضای ارکستر که بعد از انقلاب پراکنده شده بودند، ظاهراً کافی بود باخبر شوند سنجری به ارکستر بازگشته است. پس از مدت کوتاهی اغلب آنها که هنوز در ایران بودند، دوباره دور هم جمع شدند. ارکستر با اجرای سرودهای انقلابی کارش را آغاز کرد. مثلاً خاطرم هست آقای دکتر ریاحی قطعهای به نام بوی بهار نوشته بود که ارکستر اجرا کرد. آقای هوشنگ کامکار هم قطعهای به نام آب زنید راه را ساخته بود که شادروان محمود (سیامک) علیقلی همراه مهرداد کاظمی خواندند. در خلال اجرای این کارها، گاهی بچههای ارکستر خسته میشدند. آخر چقدر میتوانستند سرود بنوازند؟ اینجا بود که قطعات کلاسیک خودشان از کارهای بتهوون و دیگران را میزدند».

از دیگر قطعاتی که در آن سالها روی غزلی معروف از مولانا در دستگاه ماهور توسط هوشنگ کامکار ساخته شد و توسط ارکستر سمفونیک تهران به رهبری حشمت سنجری و با صدای بیژن کامکار به اجرا درآمد، قطعهای پانزده دقیقهای با عنوان کجایید ای شهیدان خدایی بود. اما کار در دوران جدید، که مدیران جوانی با آشنایی اندک از مسائل هنری وارد عرصهی تصمیمگیری شده بودند، گاهی اوقات استادان باسابقهای چون حشمت سنجری را به فغان میآورد. خانم سنجری تعریف میکند: «در دوران کار در ارکستر، یکبار خاطرم هست ۲۹ فروردین در روز ارتش کنسرتی در تالار اجرا میشد. محمد میرزمانی مدیر مرکز سرود و آهنگهای انقلابی، گفت: آقای سنجری امشب چه میزنید؟ گفت: اول سرود جمهوری اسلامی را میزنیم، بعد اگر دوستان قطعهای به مناسبت روز ارتش ساخته باشند مینوازیم و سپس یک سمفونی را در سه قسمت خواهیم نواخت. آن آقا فرموده بودند که قسمت اول سمفونی را که زدید، یک قطعهی انقلابی بزنید، بعد قسمت دوم را بزنید، سپس دوباره یک قطعهی انقلابی بزنید و بعد قسمت سوم سمفونی را اجرا کنید. سنجری ناراحت شد و گفت: من امشب اصلاً کنسرت نمیدهم. شما نمیدانید که یک سمفونی که در سه قسمت ساخته میشود باید پشت سرهم اجرا شود. اینطور که نمیشود. من نمیزنم. میان آنها بگومگو درگرفت. سنجری گفت: یا اینکه گفتم یا بروید و فرد دیگری را بیاورید. من هم برای خودم یک برنامه و ایدهای دارم. به هر حال توانست حرفش را به کرسی بنشاند و سمفونی همانطور که گفته بود اجرا شد، اما خیلی از این برخورد غیرحرفهای به ستوه آمده بود».

فصل دوازدهم: دوستان، زندگی و مرگ

حشمت سنجری برخلاف روزهای طلایی ارکستر سمفونیک که هر صبح از خانه بیرون میآمد و وقت زیادی را با شاگردان در هنرستان و اعضای ارکستر در تالار رودکی میگذراند، در واپسین سالهای زندگی، کمتر از خانه بیرون میآمد. با این حال، دوستانی داشت که معاشرت با آنان تنوعی در زندگیاش بود. خانم سنجری دربارهی دوستان زندهیاد سنجری میگوید: «سنجری، تا پیش از ازدواج ما، مدیر و استاد ویلن هنرستان موسیقی بود، بنابراین دوستان نزدیکش اغلب از هنرمندان شاغل در هنرستان بودند مانند زندهیادان مرتضی حنانه و غلامحسین غریب از معلمان هنرستان. علاوه بر این، شاگردانش که درس ویلن را نزد او فرا میگرفتند نیز ارتباط نزدیکی با سنجری داشتند. بعد از اینکه ازدواج کردیم هم تمام افراد ارکستر سمفونیک، رفقا و دوستان نزدیکش را تشکیل می‌‌دادند. شاگردانش در هنرستان و بعدها شاگردانی که برای آموختن موسیقی به منزل ما میآمدند. الان هم بعد از بیست و سه سال که خودش از دست رفته، هنوز شاگردان و دوستانش به اینجا رفتوآمد دارند و یادش را زنده نگه میدارند. سنجری آنقدر غرق کار خودش بود که اغلب دوستان را در حیطهی کارش میشناخت. دوستان خارجی فراوانی هم از اهالی موسیقی داشت. با دو نفر از رهبران بزرگ دنیا که در آکادمی وین درس میخواندند، به عنوان سه تفنگدار شناخته میشدند. یکیشان زوبین مهتا موزیسین زرتشتی مقیم امریکا بود و دیگری کلودیو آبادوی ایتالیایی که بعد از هربرت فون کارایان، رهبر فیلارمونیک برلین شد. آن زمان من و سنجری و بچهها در وین زندگی میکردیم، اما این دو دوست، زندگی دانشجویی داشتند. خیلی شبها به خانهی ما میآمدند تا یک غذای ایرانی دور هم بخوریم. دوران خوشی بود». خانم سنجری گروهی از دوستان خانوادگی را نیز به خاطر دارد که معاشرت با آنان در روحیهی سنجری تأثیر مثبتی داشت: «خانـوادهی من، دخترعموها، دختـرداییها و بهخصوص سه پسرعمهام، هرچند در کار موسیقی نبودند، اما از دوستان بسیار صمیمی سنجری شدند؛ یکی فریدون مشیری بود که اغلب به خانهی ما میآمد و با حشمت مینشستند و دربارهی شعر و موسیقی صحبت میکردند. سنجری به نحو عجیبی به شعر و حفظکردن شعر علاقه داشت و اغلب اوقات با فریدون در حال مشاعره بودند. برادر کوچکتر فریدون، منوچهر مشیری و برادر بزرگترش منصور هم با سنجری محشور بودند و دوستشان داشت. در خانوادهی خودش، پدرش استاد تار و شاگرد درویشخان بود، مادرش هم مسیحی بود و تار میزد. ضمن اینکه دو دایی داشت که ویلنیست شدناش را مدیون آنها بود، اما سایر اعضای خانوادهی پدریاش، موزیسین بودنِ او و پدرش را نمیپذیرفتند. به نظرشان مطربی میآمد. بنابراین با خانوادهی پدریاش آمدوشدی نداشتیم».

به گفتهی همسرش «حشمت سنجری هیچوقت نگاه سیاسی نداشت و به عنوان مثال، اگر برای مصدق احترام قائل بود، میگفت به خاطر فهرستی مشخص از کارها او را دوست دارد، نه به خاطر تعصبی سیاسی. نه پیش از انقلاب و نه پس از انقلاب، سنجری نهتنها اهل سیاست نشد بلکه بهطور کلی، سیاست برایش مطرح نبود». شاید همین نگاه غیرسیاسی بود که باعث میشد او فارغ از دیدگاهها و گرایشهای سیاسی، با بسیاری از اهالی فرهنگ و هنر در داخل و خارج از حکومت، ارتباطی صمیمانه و نزدیک داشته باشد. خانم سنجری میگوید: «جز فریدون مشیری، با هوشنگ ابتهاج و سیاووش کسرایی هم آشنا بود. اغلب منزل فریدون همدیگر را میدیدند. آن زمان خانهی فریدون در خیابان خواجه عبدالله، پشت بیمارستان رویال تهران بود. بعدها هم به خیابان توانیر نقل مکان کرد. ما اغلب به آنجا میرفتیم. کتابخانهی بزرگی زیر خانهاش داشت و چهاردیوار خانهاش هم تا سقف پُر از کتاب بود. سنجری هم اگر کتابی میخواست اغلب از کتابخانهی فریدون قرض میگرفت». حشمت سنجری هم کتابخانهی بزرگی داشت که اغلب کتابهای آن دربارهی موسیقی و به زبان اصلی بودند. کتابخانهای که اکنون در گنجینهی موزهی موسیقی و کتابخانهی ارکستر سمفونیک تهران حفظ شده است. همسرش میگوید: «هشت کارتن از کتابها و پارتیتورهای ارکستر را در اواخر عمرش به کتابخانهی ارکستر سمفونیک تهران اهدا کردیم. زمان زیادی برای مطالعات غیر موسیقایی نداشت، اما معدودی از نویسندگان بودند که به آنها علاقه داشت. به دکتر پرویز ناتلخانلری علاقهی زیادی داشت و مشتری پروپاقرص مجلهی سخن بود. در میان نویسندگان ایرانی، صادق هدایت چهرهی مورد علاقهاش بود و چنان دوستش داشت که خاطرم هست در سفری به پاریس با اشتیاق فراوان سر مزار او در پرلاشز حاضر شد و ادای احترام کرد. از این گذشته، اغلب آثار نویسندگان بزرگ جهان را خوانده بود؛ جنگ و صلح تولستوی و کتابهای ویکتور هوگو را بسیار دوست داشت و همیشه میگفت: بینوایان از نظر من یک کتاب مقدس است. همیشه میگفت: اگر پرچم تمام کشورهای جهان را بگذارند تا هر کسی زیر پرچم خودش برود، من هم طبعاً زیر پرچم سهرنگ ایران میروم، اما مقید و مذهبی نبود. میگفت کتاب مقدس من آثار چایکوفسکی است، یا بینوایان هوگو همان تأثیری را بر من دارد که یک کتاب مقدس دارد. سنجری میگفت: من وقتی موسیقی چایکوفسکی را میشنوم به همان آرامشی میرسم، که از خواندن قرآن حاصل میشود. چیزهایی که مینوشت را با این شعر همراه میکرد که: جهان را بلندی و پستی تویی / ندانم چهای، هرچه هستی تویی. نگاه اعتقادیاش به این شکل بود».

حشمت سنجری بهروز و اهل مطالعه بود و مطالعات گستردهای در زمینهی کارش داشت. آلمانی و فرانسوی را مثل زبان مادری بلد بود. فرانسوی را در دارالفنون آموخته بود و زندگی در کشورهای آلمانیزبان، آلمانی را برایش مفهوم میکرد. ضمن اینکه به خاطر سفرهایش به امریکا، به زبان انگلیسی هم مسلط بود. همسرش میگوید: «تسلطش به زبان جوری بود که فقط در کشورهای بلوک شرق از مترجم کمک میگرفت. هرچند زبانِ موسیقی، زبانی بینالمللی است و بنابراین چندان احتیاجی به صحبتکردن نداشت».

 

***

در پاییز ۱۳۶۸، حشمت سنجری پس از سالها خدمت و در پی رهبری کنسرتی به مناسبت چهلمین روز درگذشت مرتضی حنانه، برای همیشه با ارکستر سمفونیک تهران خداحافظی کرد. او در همان روزها، هنگامیکه در ارکستر مشغول کار بود، ناگهان زمین خورد. اعضای ارکستر در آغاز تصور میکردند این واقعه ناشی از اُفت فشار خون بوده، اما بعد که او را به بیمارستان رساندند معلوم شد ضربان قلبش به ۳۵ رسیده است. تشخیص پزشکان این بود که نوسان ضربان به خاطر فعالیتهای بدنی سنجری در کسوت رهبری ارکستر است. چنین بود که در قلبش باتری کار گذاشتند و بعد از سالها فعالیت پیوسته، عملاً خانهنشین شد. خاتمی، وزیر وقت ارشاد وقتی خبر حملهی قلبی و خانهنشینی سنجری را شنید، دو نفر از معاونانش را با هدایایی به منزل او فرستاد. خانم سنجری میگوید: «این آقایان یک قرآن تذهیبشدهی خیلی زیبا و چند سکه را به عنوان هدیه برای سنجری آوردند. آقای خاتمی پیغام فرستاده بود که امیدوارم صاحب قرآن همیشه شما را سلامت بدارد. سنجری و آقایان گرم صحبت بودند که دیدم تلفن زنگ میزند. گوشی را که برداشتم دیدم از دفتر آقای خاتمی است. رییسدفترشان گفت اگر آقای سنجری بتوانند، آقای خاتمی دوست دارند با ایشان صحبت کنند. به سنجری گفتم گوشی را بردارد. من هم در آشپزخانه پای تلفن صدا را میشنیدم. سنجری تماممدت که آقای خاتمی پشت خط بود گریه میکرد. آقای خاتمی بعد از احوالپرسی گفتند: آقای سنجری اگر فکر میکنی برای حل مشکل پزشکی احتیاج به سفر خارجی داری، خودت و همسرت مهمان من هستید. سنجری تشکر کرد و گفت: همینجا پزشکان به بهترین نحو کارشان را انجام دادهاند. بعد از اینکه مکالمه تمام شد، تا چند دقیقهای میدیدم که سنجری با این آقایان نمیتواند حرف بزند. منقلب شده بود. آن روز خیلی خوشحال شد و من هنوز هم ممنون آقای وزیر هستم که این کار را کردند». حشمت سنجری هرچند به اجبار خانهنشین شده بود، اما در آن شرایط هم موسیقی را کنار نگذاشت. او در این سالها تدریس خانگی ویلن به هنرجویان را آغاز کرد؛ کاری که تا واپسین روزهای حیاتش تداوم یافت.

حشمت سنجری، چهاردهم دیماه ۱۳۷۳ در سن ۷۹ سالگی، دچار حملهی قلبی شد و هنگامی که راهی بیمارستان بود، در آغوش همسرش جان سپرد. خانم سنجری واپسین ساعات زندگی او را چنین به خاطر میآورد: «روزی که از دنیا رفت، چند ساعت آخر را با آقای مرادخانی گذراند. تماس گرفت و از او خواست به خانهی ما بیاید. رابطهاش با مرادخانی خیلی نزدیک و صمیمانه بود. برای همین در دوران کار در ارکستر، اگر کمبودی در کار بود و نمیخواست با بچهها کلنجار برود، اغلب اعتراضاتش را به مرادخانی منتقل میکرد. آن روز حرفهای زیادی بههم زدند، اما آنچه خاطرم هست اینکه سنجری میگفت: اگر حرفی به شما زدم که دلخورتان کرده، مرا حلال کنید. آنجا شعری از سعدی خواند که «در رفتنِ جان از بدن / گویند هر نوعی سخن / من خود به چشمِ خویشتن / بینم که جانم میرود» آقای مرادخانی به سنجری میگفت: «دیدم» که جانم میرود درست است، اما او با قطعیت میگفت: نه! من «بینم» که جانم میرود. او از رفتنش آگاه شده بود».
نقل از کتاب افق بیکران - نشر خط و طرح

اطلاعات تماس :اطلاعاتی جهت نمایش وجود ندارد.