مقالات و نوشته‌ها

. . .

دیگران از حشمت سنجری می‌گویند

دو نوع لبخند

سیمین دانشور

کبوترهای نامهرسان به آنجا که شما هستید پرواز نمیکنند و این نامه را برای دل خودم مینویسم که از نبود شما سوخته. آیا دل سوخته سبز خواهد شد؟ زندگی شاید یک صحرا باشد و دوستی تنها واحهی آن است. واحهای که شما آقای حشمت سنجری برای جلال و من بودید. بارها به دل تاریک شدهام روشنایی بخشیدید. باور کنید گاه به دوستی امتیاز بیشتری میدهم تا به عشق. گاه میشود عشق را زیر سؤال برد، عشق غالباً کورکورانه است. عشق آسیبپذیرتر از دوستی است و با شیمی سروکار دارد و احتمالاً پس از وصال کمرنگ و بیرنگ میشود، اما دوستی ما واحهی ماناست و زمان آن را پررنگتر و پررنگتر میکند تا مرا وادارد در سوگ شما به شما نامه بنویسم. اما چرا باید حشمت سنجری را شما خطاب کرد؟ نمیدانم، شاید حشمت که نام شما بود و صفتتان هم بود یک حد و فاصله را میان شما و من نقطهگذاری میکرد و من این نقطهها را اقتدار نام میگذارم و شما این اقتدار را توأم با نرمی و مدارا تا به نقطهی ختام نزدیک بشوید داشتید. چه در برابر شاگردهای بیشماری که تربیت کردید و چه بر روی صحنه، هنگام رهبری ارکستر. یادم است مرسده که شاگرد هردوتایمان بود هرچند به شما عشق میورزید تا مدتها استاد خطابتان میکرد تا حشمت ورد زبانش بشود.

اولین روزی که به هنرستان عالی موسیقی (کنسرواتوار تهران) آمدم و ابلاغم را جلوی روبیک گریگوریان مدیر آن زمان هنرستان گذاشتم، شاد شد. گفت مدتهاست دنبال یک معلم زیباییشناسی به وزارت آموزش رجوع میکرده است. ساعتهای درسم را که باهم تنظیم کردیم منتظر ماند تا زنگ استراحت نواخته شود و مرا به همکارانم معرفی کند. فخری دولتآبادی را میشناختم، بارها در خانهی خانم صدیقه دولتآبادی برایم قطعههایی از موتزارت با ویلن نواخته بود. بعد، بدری وزیری را معرفی کرد، گفتم: «پدر شما کلنل علینقی وزیری به ما تلفیق شعر و موسیقی درس میدادند».

آیا بدری و فخری را در آن جهان زیرین یا برین میبینید؟ برای آنها نامه ننوشتهام اما داغ بدری وزیری را هنوز در دل دارم. شما را که معرفی کرد در قیافهی آرام و معقولتان لبخندی با لبهای بسته شکفت. نمیدانم این لبخند حالت طنز داشت یا شادی؟ تا اواخر عمرتان هروقت شما را دیدهام، غالباً یکی از این دو نوع لبخند در خطوط چهرهتان گسترده میشده است. شبیه لبخند مرحوم تختی بود. برای او هم نامه ننوشتهام. اگر میبینیدش... رها کنم. نمیدانم این لبخند طنزی بود که به شعر حافظ ربطی داشت: «جهان پیریست بیبنیاد از این فرهادکش فریاد» - یا لبخند قهرمانی بود؟ آیا آن روز میدانستید که آرام و بیدغدغه بر سکوی قهرمانی جای خواهید گرفت و ارکسترها را در ایران و جهان رهبری خواهید کرد؟ آیا تختی میدانست که قهرمان قهرمانها خواهد شد؟ در ایران و در جهان؟

با هم دوست شدیم. یک روز دیدم یکی از پاهایتان را بستهاید و آن پا در دمپایی است. جویا شدم، لبخند طنزآلود در چهرهتان بود. آن روز ربطی میان آن لبخند و شعر حافظ به ذهنم آمد. برایم گفتند که از همسرتان جدا شدهاید و یک پسر چهارسالهی با استعداد روی دستتان مانده. من هم به خنده گفتم: «اینکه نمیتواند علتی برای درد پا باشد.» آن روز برایم دل خود را گشودید، یادم است گفتم: «آقای سنجری، میدانید همین الان هزاران زن در انتظارند تا شما یکی از آنها را به همسری برگزینید؟» و گفتم که: «زنها همهشان کمابیش از یک جنماند و تفاوتشان مثل تفاوت انگبین و قند و خرما و کشمش و شیره است». شما پرسیدید: «زهر که ندارند؟ نیش که نمیزنند؟» هردومان خندیدیم و عاقبت انگبین را انتخاب کردید که مرسده بایگان بود.

در اتریش همدیگر را باز یافتیم. جلال و من برای درمانِ نداشتن فرزند به اتریش آمده بودیم و شما برای فراگیری رهبری ارکستر. دکتر آلفردو نامی به من اطمینان داده بود که مثل یک مادهگاو سالمم و آزمایشهایی را که گفتی تمامی نداشت دربارهی جلال پیگیری میکرد. روزی که بنا بود نتیجه را اعلام کند شما با جلال و من قرار گذاشته بودید کنارهی رود همدیگر را ببینیم. چه رودی بود؟ چه اهمیتی دارد؟ میتوانست همهی رودهای جهان باشد. دست چپ کناره، جورواجور اسباببازیهای کودکان تعبیه شده بود و کودکان سرگرم بازی بودند. کودکانی غالباً به رنگ چلوار و با موهایی به رنگ کاکل ذرت. جلال بغض کرده بود و آب بیخ گلویش میجست و بریده بریده برای شما میگفت که ابتر است، که مطلقاً امیدی نیست، که حتی یک قورباغه را نمیتواند باردار کند و اینکه عیال چه گناهی کرده که پاسوز من بشود؟ و زنی که به طرز شگفتآوری احساس مادری در او قوی است در آرزوی اولاد آه بکشد؟ آن روز لبخندی در چهرهتان ندیدم. به آرامی گفتید: «سیمین خانم میتوانند خود را مادر همهی بچههای دنیا بدانند و بچههایی را که میپسندند انتخاب کنند و مثل بچههای خودشان دوست بدارند و چنین محبت گستردهای چه ارزنده است». میبینید که اندرز شما را به کار بستهام. و گفتید: «شما هم جلال همین کار را با بچههای مردم بکنید. خیال کنید فرزند خودتانند. انتخاب کنید و چه مهم است انتخاب کردن و برگزیدن».

آن روز مرسده ما را به چلوکباب دعوت کرده بود. وارد که شدیم پسرتان خانه نبود. نمیدانم کجا فرستاده بودیدش و هیچگاه از شما نپرسیدم که آیا میدانستی که نتیجهی آزمایشهای جلال منفی است؟ و آیا به عمد فرشاد را به جایی فرستاده بودید که فیل ما یاد هندوستان نکند؟

در اوایل انقلاب یک روز بدون مرسده به دیدارم آمدید. مرسده نمایشگاه بافتههایش را برپا داشته بود. یک شالگردن هم برای برادر من بافته بود و برادر گفته بود: «خانمجان همیشه دلت گرم باشد». برایم گفتید که قصد دارید خدمت امام برسید و به ایشان بگویید که اگر موسیقی از زندگی مردم و رسانههای گروهی حذف شود، دیگر کسی دست به پیچ رادیو و تلویزیون نخواهد برد و صفحههای قدیمی از صندوقخانهها بیرون میآید و دستبهدست میگردد، که قرآن کریم را با صوت خوش تلاوت میکنند... که نوحهسرایی داریم... که روضهخوانها وقتی آتش به جان شنوندگان میزنند که آوازشان بر منبرها اوج بگیرد. گفتم: «آقای سنجری، سماع صوفیان را هم اضافه کنید». چندی نگذشت که امام مشروعیت موسیقی را به شرط احتراز از لهو و لعب و مطربی اعلام داشتند. با مرسده که به خانهام آمدید، لبخندتان سرشار از شادی بود و چندین سال شاهد بودم که چوبهای رهبریتان بر میشود و فـرود مـیآینـد و دل در بـر مـن از شـادی میتپیــد و وقتـی در بـرابـر کف زدنهای شدید شنوندگان سر خم میکردید همان لبخند طنزآلود را شاهد بودم. انگار میگفتید، اگر بد نواختند ببخشید، تقصیر من نبود یا شاید میگفتید، این همه ابراز احساس چرا؟ رهبری گروه برای من از آب خوردن آسانتر بود و با این تصور من به یاد بندبازها میافتادم که خطرناکترین و مشکلترین کار جهان را چنان مسلط بر خویش انجام میدهند که همانند رهبری ارکستر شما گفتی از آب خوردن آسانتر است.

 

 

همیشه به خاطر این مَردُم

عباس معروفی

مدتی همسایه بودیم. اتاق من و اتاق حشمت سنجری دیوار به دیوار بود. طبقهی سوم تالار رودکی جلوی سالن تمرین دو اتاق بیشتر نداشت. «رهبر ارکستر سمفونیک» و «مدیر روابط عمومی و اجراهای صحنهای» و من او را اولین بار از نزدیک در راهروی طبقهی سوم دیدم. گفت: «شما با جواد معروفی نسبتی ندارید؟».

گفتم: «به جز دوستی هیچ نسبتی نداریم».

گفت: «این بزرگترین نسبت ممکن است» و خندهکنان درحالی که چوب رهبریاش را بر کف دستهایش میکوبید، به اتاق خودش رفت.

هر روز صدای تمرین موسیقی سنجری در فضا موج میزد. بعد از تمرین یا من به سراغش میرفتم، و یا او به اتاقم میآمد، روی صندلی مینشست و دربارهی ادبیات باهم حرف میزدیم.

در طول سالهای زندگیام با هنرمندان بسیاری سروکار داشتهام، اما از هنرمندان موسیقی کمتر یافتهام کسی را که اهل کتاب باشد. همیشه احساس کردهام و دیدهام که بیشتر موزیسینها در واقع آرشهکشی بیش نیستند. گاه در میان آنها یافت میشود کسی مثل حشمت سنجری که در کنار موسیقی، با رنگ و لغت و شعر و ادب و صحنه و کتاب و فهم سر و کار داشت.

در نقاشی صاحبنظر بود. پوستر و بروشور که برای اجرای کنسرتش چاپ میکردم، بایستی به تأییدش میرسید. بحث میکرد، داد میزد، با شوخی و تکههای ادبی حالی به ما میداد و باز گفتوگوی ادبی ما گُل میکرد. تمرینها ادامه داشت، صدای موسیقی در فضا میپیچید و ما برای اجرا آماده میشدیم. بلیت، پوستر، بروشور، صحنه، نور، صدا... دویدنهای بیپایان، کار شبانهروزی در حروفچینی، لیتوگرافی، چاپخانه، همهی این چیزها در حضور خانم مرسده میگذشت که همیشه همراهش بود و مردی که همکار و همراه من بود، احمد زرگر.

عاقبت شب اجرا رسید و من عرقریزان، انتظار را در شمارش معکوس دقیقهها طی میکردم. سالن پر از جمعیت بود، اعضای ارکستر سمفونیک پشت صحنه آماده میشدند، بعضی سازشان را کوک میکردند، مسؤولان نور و صدا و ضبط آماده بودند، و من مثل همیشه قلبم پرپر میزد که مبادا کسی سر جایش نباشد. کارکنان واحد روابط عمومی بروشور تازه از راه رسیده را تا میزدند و بین مردم تقسیم میکردند. شاید پنج دقیقه به ساعت شش مانده بود که ناگاه حشمت سنجری با بروشوری در دست، فریادکنان به طرف من آمد و گفت: «این چیه چاپ زدهاید؟». گفتم: «بروشور». پوزخندی زد و با عصبانیت گفت: «بله، این را میدانم. ولی آقای معروفی شما خوشتان میآید کسی به شما بگوید آقای معروجی؟». گفتم: «چطور؟». بروشور را به طرفم گرفت: «من سنگری نیستم. من حشمت سنجری هستم».

در قسمت لاتین بروشور کلمهی SANJARI به اشتباه  SANGARI چاپ شده بود و بیدقتی ما استاد را برآشفته کرده بود. گفتم: «استاد، بقیهی بروشورها را با دست اصلاح میکنیم».

گفت: «من به بقیهاش چه کار دارم؟ شما حالا بیش از هزار تا از اینها را به دست مردم دادهاید و ما را سنگری معرفی کردهاید. این کار یعنی چی؟».

گفتم: «کاری است که شده، شما خودتان را ناراحت نکنید آقای سنجری».

گفت: «نخیر، من اجرا نمیکنم. من...».

گفتم: «حالا که چیزی نشده، شما...».

گفت: «نخیر، من هرگز به روی صحنه نمیروم».

با عصبانیت درحالی که فریاد میکشید به راهروی پشت صحنه پیچید و مرا تنها گذاشت.

ساعت درست شش عصر بود و تمامی تماشاچیان بر جاهای خود نشسته بودند. نگاهی به سالن انداختم. قلبم تند میزد و نمیدانستم چه کنم. با خودم فکر کردم عاقبت بهخاطر یک اشتباه همه چیز به هم ریخت. من که نگران قسمتهای برق، آسانسور، نور، صدا، حراست، صحنه و عوامل دیگر بودم، حالا به خاطر اشتباه واحد خودم همه چیز را نقش بر آب میدیدم. از پشت صحنه به قسمت ورودی تالار رفتم و شاید به این فکر بودم که کسی را پیدا کنم و به او بگویم که یک جوری آقای سنجری را از عصبانیت دربیاورد، و یا بروم یک گوشهای تا کسی مرا نبیند، یا؟ پس چه کار باید کرد؟ پنج دقیقه از ساعت شش گذشت و سروصدای تماشاچیها بلند شد. ماجرا را با همکارم احمد زرگر در میان گذاشتم و او که سابقهی دیرینهای در مدیریت داخلی ارکستر سمفونیک داشت و با خلقوخوی حشمت سنجری آشنایی بیشتری داشت، گفت: «اگر آقای سنجری نخواهد اجرا کند، کاری نمیشود کرد. پهلبد هم حریفش نمیشد. شاه هم حریفش نبود».

و من باز قلبم تند میزد. خسته بودم و احساس میکردم تمامی تلاش شبانهروزی ما مثل دیواری جلوی چشمم فرو میریزد. ساعت شش و ده دقیقه بود و صدای تماشاچیها آزارم میداد.

زرگر گفت: «تنها راهش این است که...».

در همین لحظه دیدم حشمت سنجری و مرسده دوان دوان به طرف ما میآیند.

برگشتم و جلو رفتم. گفتم: «آقای سنجری» و زبانم بند آمد.

با لبخندی پرمعنا نگاهم کرد، دو بازویم را در دستهایش گرفت و گفت: «گاهی هم یک اشتباه در کار پیش میآید، و این اصلاً مهم نیست».

و لبخندش در تمامی صورتش ادامه یافت. گفت: «به خاطر این مردم به صحنه میروم. اما هرچه کردم نتوانستم به صحنه بروم. احساس میکردم شما از من رنجیدهاید. هرچه کردم نتوانستم به صحنه بروم. میدانید من...».

گفتم: «نه آقای سنجری، من از شما هیچوقت نمیرنجم».

همانطور که لبخند میزد اشکهایش فرو میچکید. گفت: «بخندید. از من راضی باشید. من موقع اجرا هیجان عجیبی دارم. بخندید».

من گریه کردم و سرم را بر شانههای او گذاشتم، بغلم کرد و گونههایم را بوسید.

گفت: «فردا زودتر میآیم باهم بروشورها را درست میکنیم».

باهم به پشت صحنه رفتیم، حشمت سنجری بر سکوی رهبری، یکی از زیباترین کنسرتهایش را اجرا کرد. آن شب در هالهای از اشک، او را شناختم، موسیقیاش را شنیدم و برای یک دوستی ابدی با هنرمند و انسانی بزرگ آماده شدم. سالها گذشت و ما گاه و بیگاه تلفن یا دیداری داشتیم. مجلهی گردون و کتابهای مرا میخواند و اظهارنظر میکرد. دوست باوفایی بود. با مهربانیهایش، شوخیهایش و لبخند قشنگی که همیشه بر گوشهی لبش بود و ماند، برای ابد در ذهنم ماند. به بزرگی یک هنرمند؛ حشمت سنجری.

 

 

هنوز سنجری را نمی‌شناسیم

فریدون ناصری

سال ۱۳۲۳ از کلاس پنجم ابتدایی هنرستان به کلاس ششم رفتم و در این سال هنرستان عالی موسیقی از لالهزار کوچه خندان، به زیر کالج کوچه البرز، خیابان ارفع (یعنی محل فعلی تالار وحدت) نقل مکان کرد. در آن روزگار هنرستان، استادان و شاگردانش احترام و اعتبار خاصی داشتند، بههمین دلیل نیز درِ کتابخانهی بزرگ مدرسه به روی همهی ما باز بود.

اینجا و در این زمان بود که با دورهی اول مجلهی موسیقی چاپ سالهای ۱۳۱۸ الی ۱۳۲۰ آشنا شدم و آقای محمودی کتابدار وقت، آنچه که از شمارههای سه سالهی این مجله در کتابخانه باقی مانده بود با کمال مهربانی در اختیارم گذاشتند. حقیقتاً دیدن و خواندن این مجله در آن روزگار برایم به رؤیا و خواب و خیال میمانست. به همین جهت با سختکوشی بسیار زیاد، به تکمیل دورههای آن پرداختم، و بالاخره اینجا بود که با آثار و افکار و ترجمههای هنرمندان بزرگی چون: عبدالحسین نوشین، صادق هدایت، نیما یوشیج و بسیاری دیگر و منجمله در دورهی دوم و سوم طی سلسله مقالاتی در شش شماره پشت سر هم با شرح حال و زندگی «پادروسکی» و «پرتوئوژو» آهنگساز بزرگ لهستانی با ترجمهی حشمت سنجری آشنا شدم. این سلسله مقالات آنقدر برایم جالب بود که درصدد برآمدم مترجم آن را بشناسم، عاقبت عبدالحسین یکی از خدمتکاران هنرستان، مرد جوان بسیار شیکپوش و مؤدبی را به من نشان داد و گفت: آقای سنجری ایشاناند، و این نخستین آشنایی من با مرحوم حشمت سنجری بود.

یک سال بعد یعنی از سال اول متوسطه که به عنوان کمکنوازندهی سازهای ضربی به ارکستر سمفونیک تهران به رهبری پرویز محمود راه پیدا کردم، با آقای سنجری از نزدیک برخورد داشتم. چه در آن زمان ایشان مایستر ویلن دومها بودند و هرگز تشویقها و دلداریهای ایشان را در ارکستر در آن روزگار فراموش نمیکنم. گرچه کوچکتر و بیسوادتر از اینها بودم که مورد لطف او قرار گیرم.

باری پرویز محمود از ایران رفت و روبیک گریگوریان به ریاست هنرستان منصوب گردید و از سال ۱۳۳۰ پس از عزیمت روبیک گریگوریان به امریکا، آقای سنجری رسماً ریاست هنرستان را بهدست گرفتند. از این تاریخ رابطهی تمامی شاگردان هنرستان منجمله بنده با ایشان صمیمانهتر و نزدیکتر گردید.

زیرا جهت حل هر مشکلی لازم بود با رئیس هنرستان مشورت کنیم و او همچنان دوستانه و بامحبت از کارهای ما گرهگشایی میکرد. سال ۱۳۳۴ آقای سنجری به رهبری ارکستر سمفونیک تهران انتخاب گردید و ضمناً سرپرستی ارکستر هنرجویان را به عهده گرفت.

در همین سالها آقای جمشید یوسفزاده تیمپانیست ارکستر برای ادامهی تحصیل به اتریش رفت و من به جای ایشان منصوب گردیدم و تا سال ۱۳۳۵ که آقای حشمت سنجری برای مطالعاتی به امریکا رفت، در ارکستر سمفونیک تهران با ایشان کار میکردم و در همهحال از محبت و پشتیبانی او برخوردار بودم.

میدانیم سنجری در امریکا چند ارکستر را با موفقیت رهبری کرد و پس از شش ماه به ایران بازگشت، اینبار از طرف هنرهای زیبا برای ادامهی مطالعات بیشتر در آهنگسازی و ادامهی کار رهبری ارکستر به اتریش رفت و در آکادمی وین زیر نظر اساتیدی چون هانس اسواروسکی و پروفسور شیسکه به کار ادامه داد. بعد در ایتالیا نزد رهبر ارکستر بزرگ فرانکو فرارا و در هلند نزد ویلهلموان اوترلو به کار عملی پرداخت. سنجری در اتحاد جماهیر شوروی سابق، در ایالات متحدهی امریکا، ترکیه، هلند، ایتالیا، بلژیک، اتریش، رومانی، لهستان، بلغارستان و یوگسلاوی بر سکوی رهبری ارکستر قرار گرفت و نام میهن عزیز ما را بلندآوازه کرد. عاقبت به ایران بازگشت و کار با ارکستر سمفونیک تهران را در ابعادی بسیار گسترده و عظیمتر، سالها ادامه داد.

مهدیقلی هدایت مخبرالسلطنه، در خاطرات و خطرات مینویسد: «زندگی یک سلسله زحمت و راحت است، هر دو پیش میآید، نه خود را باید باخت و نه به واهمه قصور ساخت، بسا زشتی به زیبایی کشیده است و زیبایی به زشتی، فکر انسان بهشت و جهنم اوست. بسته به آنکه ذمه پاک باشد یا آلوده.

ای برادر تو همه اندیشهای/ مابقی تو استخوان و ریشهای».

صادقانه باید اذعان کنیم زندگی سنجری مصداق گفتهی بالا بود، چه او ذمهای پاک داشت و پس از درگذشت صوری و ظاهریاش _ میگویم درگذشت صوری و ظاهری، چرا که او به واقع نمرده است از آن روی که در ذهن و خاطرهی عموم افراد هنردوست و هنرشناس زنده است و جاویدان _ مردم قدرشناس این مرز و بوم هرگز تلاش و کوشش مداوم سنجری را برای اعتلای هنر موسیقی و بهخصوص دستیابی ارکستر سمفونیک تهران به مرزهای وسیعتر فراموش نخواهند کرد.

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند و از سنجری برای همیشه به نیکی یاد خواهیم کرد و خواهند کرد و به مصداق گفتهی بالا، اگر در حیاتش بعضی با اغراض شخصی، زشتیهایی به او نسبت دادند امروز آنهمه به زیبایی بدل گردیده است.

سنجری هرگز نه خود را باخت و نه به واهمه قصور کرد. دنیا و آخرت او موسیقی بود و تنها دلمشغولیاش اعتلای ارکستر سمفونیک تهران و در این راه از هیچ تلاش و کوششی که فروگذار نکرد، سهل است، بل بارها و بارها خطر کرد و در این راه هستی خود را گرو نهاد و از جان مایه گذاشت.

سنجری برای ما زنده است، زندهی جاویدان، هیچیک از ما نمیتوانیم او را فراموش کنیم و فداکاریهای او را ندیده بگیریم، گذشته از همهی اینها او هنرمندی جامع و به عبارتی ذوفنون بود.

وی نوازندهای زبردست بود و طی سالها شاگردان بسیار زیادی تحویل جامعه هنری ایران داد.

غالب نوازندگان ویلن ما شاگرد اویند، وی دست به قلم داشت و خوب مینوشت، کافی است به گزارشهایی که طی دوران اقامتش در اتریش و بهطور کلی در اروپا برای دورهی سوم مجلهی موسیقی فرستاده نگاه کنیم، آنگاه درمییابیم با چه دقت و سعهی صدری به حوادث و امور جاری موسیقی نگاه کرده و هرگز از جادهی اعتدال خارج نشده است. باز در همین مقالات است که به دریغ و افسوسهای او پی میبریم و درمییابیم که او همیشه مرحلهای بالاتر و کاملتر را در نظر میداشته، دنیای او و یا دنیایی که او برای موسیقی سرزمین خودش مدنظر داشت و آرزو میکرد دنیایی کوچک و توسریخورده نبود.

سال ۱۳۴۰ پس از بازگشت دائمیاش به تهران، مجلهی موسیقی مصاحبهای با او ترتیب داده که به واقع قابل دقت است، زیرا ملاحظه میکنیم در نهایت انصاف و حقشناسی دربارهی رهبر اتریشی بعد از خودش هایمو تویبر چنین میگوید: «من هنگام استخدام تویبر در ایران بودم و از همان ابتدا با توجه به سوابقی که داشت تصور میکردم که وجودش میتواند منشاءِ استفاده قرار گیرد، متأسفانه باید بگویم که وضع ارکستر هنگام بازگشت من کاملاً مغایر با پیشبینیهای قبلی بود. در ابتدای امر، وضع نابسامان ارکستر را معلولی از طرز کار تویبر میپنداشتم، ولی اکنون به تجربه دریافتهام که این پندار نیز چندان به حقیقت نزدیک نبوده است. هنگامی که شور و شوق اولیهام را در بدو ورود به ایران با وضع روحی کنونی خودم به سنجش میگیرم، افکارم به حق متوجه عواملی میشود که همانگونه که شور و حرارت مرا به سردی گرایش داد، طبعاً در هرکس دیگر و از جمله رهبر اتریشی نیز مؤثر افتاده است. پس، شخص تویبر با توجه به عوامل و دلایل خاص چندان در نابسامانی ارکستر تأثیر نداشته است».

آری سنجری در قضاوت چنین بود و در برابر عوامل گردانندهی فرهنگ و هنر آن روز چنین رشید و دلاورانه خطر میکرد.

به تمام دلایل بالا باید گفت ما هنوز سنجری را آنگونه که باید نمیشناسیم و نشناختهایم و باز باید اضافه نمایم چهرهی ظاهری و حتی بسیاری از احوالات افراد دلیل بر باطن ایشان نیست.

روانشاد احمد سروش در رباعی زیبایی میگوید:

شرح بیشرحی است، شرح حال ما   

قرنها پوشیده در هر سال ما

حال ما، در بند «لفظ» و «حرف» نیست

«محتوا» را نسبتی با «ظرف» نیست

حشمت سنجری چنین بود و برون و درون او گاه صددرصد متفاوت.

در عالم هستی، جماد، نیز برای همیشه به یک شکل باقی نمیماند، پس تکلیف انسانی که از مشتی پوست و گوشت و استخوان و عصب ترکیب یافته معلوم است.

نام و یاد سنجری برای ما اعضای ارکستر سمفونیک تهران همیشه گرامی و ارجمند است.

اگر حمل به اغراق و گزافهگویی نشود هر صندلی و هر گوشهی همین سالن که امروز در آن هستیم از حشمت سنجری خاطره و خاطرههایی دارد. به عبارت دیگر این فضا سرشار از سنجری است. وی تا زمانی که قدرت جسمی داشت، یک روز تمرینهایش را با ارکستر در این سالن قطع نکرد و همچنان نگران فردا و فرداهای ارکستر سمفونیک تهران بود، تا آن روز که دیگران نگران فردای او شدند.

قبلاً به عرض رساندم سنجری هنرمندی جامع بود که علاوه بر کار تدریس و رهبری ارکستر و قلمزدن و ترجمه، آهنگسازی و تنظیم هم میکرد. گرچه شمار آثار او زیاد نیست، اما هر یک از قطعاتش به نوبه و در نوع خود گواهی است بر ذوق لطیف و سلیم او و شناخت عمیقش نسبت به موسیقی ایران. با اینکه وی در قرن بیستم تحصیل آهنگسازی کرده بود معذالک گرایش حاد به موسیقی مدرن و مدرنیسم در کار او احساس نمیگردد، بلکه میباید گفت، وی با ابراز و تکنیک امروزی قطعات زیبا و دلنشینی تصنیف کرده که بیشتر روحیهای رمانتیک دارند. قطعه «نیایش یزدان» را که کُر و ارکستر سمفونیک تهران اجرا خواهند کرد و براساس ابیاتی از شاهنامهی فردوسی ساخته، شاهدی است بر آنچه دربارهی نحوهی کار آهنگسازی او گفته شد.

سرکار خانم سنجری دربارهی این قطعه به بنده فرمودند: «سنجری همیشه و مکرر در مکرر راجع به این اثر میگفت من این قطعه را برای خودم نوشتهام».

روانش شاد و راهش پر رهرو باد. آمین.

 

اطلاعات تماس :اطلاعاتی جهت نمایش وجود ندارد.